تو را از کدام نقطه باید آغاز کرد؟ ای ارمغان برف های گرم و سوزان از تو... ابدیتی ساختم بی نهایتت مبهم نیست... و آیا زبان مرا یارای سخن هست؟ زمان در آغوشم فرسوده بود... بهار در باغ دلم پژمرده عطشم را به سراب نگاهت سپرده بودم که... لب گشودی! به یقین... برتر از این بر تو توصیفی نیست: چشمان تو نقطه برخورد همه زمزمه های عاشقانه تو از کدام ترانه ای... از کدام موج؟ تو از کدام سفری... که اینچنین مرا به قعر غمت کوچانده ای من گدای لبخندتم... با نگاهم بدین گونه ستیز مکن مرا آموخته اند... که تا شب هست، فانوس نیز هست فانوسم... چشمم... چراغم... تویی! ای ابدیت من تو را در کدام نقطه باید به پایان برد؟
|