تولدت مبارک!

امروز تولد تواِ! چقدر بزرگ شدی! چند وقتی هست که منتظرم این روز برسه. بازم مثل همیشه یه عالمه نقشه تو سرم دارم. گاهی غصه می خورم که چرا نمی تونم خیلی هاشونو عملی کنم، گاهی هم با خودم می گم، یه کار کوچیک می تونه یه خاطره بزرگ بسازه! می دونم که تو هم مثل من فکر می کنی. به خاطر همینم خیالم راحته. تو خیالمه امسال روز تولدت رو دوتایی با هم و تو خلوت لونه کوچیک خودمون بگذرونیم. من، تو، هکه چراغ های خاموش و یه نسیم عاشقانه که آروم می وزه و شمع های تولد تورو خاموش می کنه.

خیلی با خودم فکر کردم که برای هدیه تولدت چه رنگ کاغذ کادویی رو انتخاب کنم؟! اونو با کاغذ قرمز بپیچم تا بهت بگم که ناگهانی تر از اومدت، شراره های آتش سوزان عشقمون همچنان سرخ و داغه. با کاغذ سبز ببندمش تا بهت نشون بدم که بارانی تر از لحظه، طراوت زندگی با تو بودن مثل رگه های بی قرار بهار هنوز سبزِ سبزِ! برا هدیه ات کاغذ آبی رو انتخاب کنم تا داد بزنم که عمیق تر از دعا، آسمون بلند هستی ما هنوز عین روز اول صاف و آبی می درخشه. کاغذ سفید رو بردارم تا بدونی که بی دریغ تر از نان، حضور قشنگت برای من سفیدبختی رو رقم زده. یا شایدم هدیه ات رو یا کاغذ زرد بپیچم تا بهت بگم که عطش تر از سراب، مثل خورشید تو فضای بی دریغ و نرم زندگیمون می درخشی... زرد و تابناک...

دارم به تو فکر می کنم

فقط فکر می کنم

اما

تمام لحظه ها پر می شوند از : سطرهای عاشقی

اولین روز تولدت بعد آشناییمون یادت میاد؟! من تو یه شهر دیگه بودم و تو تو یه شهر دیگه. خیلی فکر کردم که از راه دور چه طور می تونم خوشحالت کنم!؟ خیلی فکر کردم... یادته دسته گلی رو که بی نام و نشون اومد در خونه تون! این بهترین راهش بود! هنوز بعد پنج سال، لبخند رضایت اون روز رو می شه تو دیکته خاطراتت دید. قشنگ بود...

مرد من! حالا که نفس های 28 سالگی داره تو سینه ات پر و خالی می شه، حالا که 28 بهار رو خاطره رو  با گره تلألو سیب پشت سر گذاشتی، حالا که 28 بار طعم پخته تر شدن رو چشیدی، آرزو می کنم که 28 سال و 28 سال های دیگه... چرخ دلت بر وفق بچرخه و کودک ناز وجودت در پی بادبادک بی شک زمان، خستگی و ایستادن رو تجربه نکنه...

به حرمت هشتِ عاشقی، هشت بار می گم:

دوستت دارم...

دوستت دارم...

دوستت دارم...

دوستت دارم...

دوستت دارم...

دوستت دارم...

دوستت دارم...

دوستت دارم...