خیلی وقت بود که اینجا پستی نذاشته بودم! امروز خیلی فکر کردم که چیزی بنویسم که همه این چند روز نبودنم رو جبران کنه، آخرش به این نتیجه رسیدم که یه تکه هایی از شعر حمید مصدق رو اینجا بیارم. چون هم خیلی دلم هواشو کرده، هم با روحیه امروز من سازگاره، هم هر قسمتش رو می تونم به یکی از کسایی که دوستشون دارم تقدیم کنم و با زبون بی زبونی بهشون بگم که به یادشونم، حتی اگه اینجا نباشم.
...
وای باران، باران؛
باران؛
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور،
وای باران،
باران،
پر مرغان نگاهم را شست
خواب رویای فراموشی هاست!
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشی هاست.
من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها می بینم،
و ندایی که به من می گوید:
«گرچه شب تاریک است
دل قوی دار
سحر نزدیک است»
...
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر در صبحدمان داس به دست
آسمان ها، آبی
- پر مرغان صداقت آبی است-
دیده در آینه صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
می گشاید پر و بال.
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری؟
نه!
از آن پاک تری!
توبهاری؟
نه!
بهاران از توست
از تو می گیرد وام،
هر بهار این همه زیبایی را
...
گل به گل، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تواند.
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوگواران تواند.
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک، اما آیا
باز برمی گردی؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد!
...
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم،
- می توانی تو به لبخدی این فاصله را برداری!
تو توانایی بخشش داری
دست های تو، توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد
چشم های تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از رندگی من هستی
...
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی، روی تو را
کاشکی می دیدم.
شانه بالا زدنت را
- بی قید-
و تکان دادن دستت که
- که مهم نیست زیاد-
و تکان دادن سر را که
- عجیب! عاقبت مرد؟
افسوس-
کاشکی می دیدم!
من به خود می گویم:
«چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد»
|