این پست رو تقدیم می کنم به مینای عزیزم، در جواب پست قشنگی که امروز گذاشته بود و منو خیلی تحت تأثیر قرار داد.
"به احترام رفتن پاک امیر سکوت می کنم..."
دور مانده من!
من همیشه در نیستی تو
سنگی به شیشه می زنم
برای بیداری
صبح است، نفسی تازه می کنم
بگو!
کی آفتابی می شود صحن دستانت
تا رنگی بزنم بر چهره آسمان
از تو
هیچ چیز به یادگار نمانده است
جز
پیراهنی که نمی شناسمش
کسی شبیه یک ستاره
دیشب آمده بود
کفش هایش
مثل کفش های تو بود
سوغات برایم آورده بود
مشتی پروانه و گم شد همانجا
که من ایستاده بودم
مادرم گریه می کند
تنهاتر از همیشه
نمی دانم کسی شبیه یک ستاره مرده
یا من
که هیچ فصلی زنده نبوده ام!
ناگهان
چشمان لنگه به لنگه ام را دوختم به نبودن مردی
که جنازه ام را می برد
به سمت پنجره ای
که در نقاشی هایم هاشور خورده بود
برای خودم
همیشه تا تو
یک وجب فاصله می گذارم
تا فرداها اما
طول می کشد برسم به خانه تو
دیریست!
تنها مانده ام
با پیراهنی که جیب هایش پر از پروانه است
تا پرواز هم
فاصله ای نمانده است
سهم من یادت نرود!
حالا دیگر
آرزویی
جز شستن پیراهنت ندارم!!! |