امروز صبح بعد از مدت ها با هم صبحونه خوردیم! یاد اون موقع هایی افتادم که ۶ روز هفته رو روز شماری می کردیم و هر روز که بیرون می رفتبم یه چیز تازه برای صبحونه جمعه مون می خریدیم تا صبح جمعه برسه و سر یه میز با هم یه صبحونه جانانه بخوریم و از اینکه با همیم خدا رو شکر کنیم! حالا چند وقتیه که چون جمعه ها میری سر کار اون صبحونه جانانه!! فراموش شده...
دیروز که از سر کار خسته و ناراحت برگشتی و وقتی ازت دلجویی کردم٬ برام توضیح دادی که چه طور صاحب کارت با همه بی سوادیش باهات بدخلقی کرده٬ خیلی غصه خوردم٬ ولی وقتی ازم نظرم رو پرسیدی بهت گفتم که "ترجیح می دم هیچی نگم!" تو هم در جوابم گفتی که "باشه٬ چون می دونم که حق با توئه". به جمله ات خیلی فکر کردم! عزیزم... دلم می خواست بهت بگم که تو داری تقاص اشتباه پدرت رو پس می دی... ولی من بازم سکوت می کنم....مثل همیشه...ولی بدون که دلم نمی خواد هیچ وقت ناراحت ببینمت...
بازم یه هفته دیگه صبر می کنم به امید اینکه بتونیم بازم باهم صبحونه بخوریم! دوستت دارم... |