به خانه رفت با کیف و با کلاهی که بر هوا بود «چیزی دزدیدی؟» مادرش پرسید... «دعوا کردی باز؟» پدرش گفت... و برادرش کیفش را زیر و رو کرد به دنبال آن چیز که در دل پنهان کرده بود تنها مادربزرگش دید گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش و ... خندیده بود ... !!