... اگه عاشقم بهانه ام تویی




نوشته های خاک خورده... : آغاز



ای تازه دیرینه!

من تو را خواب دیده بودم

و تعبیرش

نگاه عاشقانه ات بود

                                  به التماس تنهای چشمم

و ...

گره خورده بودیم...!

(شهریور 1385، شهرک مهاجران اراک)



نوشته شده توسط رعنا در روز سه شنبه 21 خرداد ماه سال 1387 ساعت 5:36 PM

پیوند | چاپ | نظرات [7]





نوشته های خاک خورده... : ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید...



بارون میاد، خیال بهار راحته و من بازم خسته ام. درست مثل یه نیمکت خالی گوشه یه  پارک، یا مثل یه سکه دوریالی که دیگه هیچ کس براش ارزش قائل نیست. مثل یه ترانه قدیمی، مثل یه خاطره کهنه که هزار بار مرورش می کنی و دوباره می ذاریش تو صندوقچه دلت. مثل خودم، مثل تموم آدما. مثل همه لحظه هایی که میان و میرن و هیچ کس نیست که ازشون بپرسه چرا همشون مثل همن. راستی من چه طور تعریف می شم؟ من که هنوز نمی دونم باید ماهو بدزدم یا هسته خرمارو. من هنوز نفهمیدم آدما برای چی از هم فرار می کنن ولی وقتی به هم می رسن می گن "سلام"! این روزا همه عادت دارن با کلمه ها بازی کنن و چقدر دل آدم می شکنه وقتی تو دل این بازی قرار می گیره. قدم می زنم، نگرانم! بوی خاک تازه بارون خورده رو نمی شه حس کرد، آخه یکی نیست بگه مگه خاک چه دشمنی با شما داشت که همه خیابون هارو آسفالت کردید؟ آسمون چه بدی به شما کرده بود که یه سقف دیگه ساختید...!!!


سهم من از زندگی چیه؟ سهم من یه سوال بی جوابه، یا شاید یه سیب گازخورده که هیچ کس بهش اهمیت نمی ده. سهم من شاید همون گلدونیه که هیچ وقت توش گلی نبوده. سهم من تویی! تویی که وجود نداری! من بی تو مثل یه بچه ام که هیچ وقت توپ نداشته!


حالا دیگه تنهام. از وقتی رفتی من نه سبزِ سبزم نه زردِ زرد. چرا؟ چون هنوز منتظرم. شاید خورشید فردا یه جور دیگه طلوع کنه. فقط فرقش اینه که انتظار زرد رو با الف اشک می نویسن و انتظار سبز رو با الف امید! دوباره تبعید شدم، از خودم به خیال تو. نصف دلم پیشه تواِ و نصف دیگرش رو شما فکر کنین که گم شده! وقتی تو بودی روز رو داشتم، حالا شب مال منه و تازه فهمیدم که شب لطیف تره! وقتی تو بودی خنده با من بود، حالا اشک رو دارم و تازه فهمیدم که اشک مهربون تره! وقتی تو بودی سبد سبد بهار داشتم، حالا خزون مال منه و تازه فهمیدم که خزون عاشق تره! وقتی تو بودی تورو داشتم، حالا خیالتو دارم و تازه فهمیدم که خیالت موندگارتره! خلاصه اینکه این فقط تویی که تکرار نمی شی (قشنگ ترین سهم من از زندگی!!) تو رفتی ولی من تازه رسیده بودم. تو تعبیر همون خوابی هستی که هیچ وقت ندیدم، تو همون لبخندی هستی که هیچ وقت رو لبام ننشست. تو مثل هیچ کس نیستی، تو حتی مثل خودت هم نیستی...!


یه عمر گذشت، ما آدما همیشه همه کس بودیم غیر از اون کسی که باید باشیم. دیگه وقتش نرسیده که نقاب از چهره برداریم و با چشم های خودمون دنیا رو ببینیم؟


هنوز بارون میاد، خیال بهار راحته و من بازم خسته ام... و تو ... فراموش نکن که فراموش شده ها فراموش کننده ها رو هیچ وقت فراموش نمی کنن...


(تقدیم به لطیف ترین صاحب لطیف ترین ها : فریادبی صدا)



نوشته شده توسط رعنا در روز پنجشنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 2:54 PM

پیوند | چاپ | نظرات [4]





نوشته های خاک خورده... : یه نوشته قدیمی



چند روز پیش تو خونه داشتم دنبال چیزی می گشتم. لای کاغذای کهنه یهو یه سری یادداشت قدیمی، نظرمو به خودش جلب کرد. این نوشته ها رو سال 80 یعنی وقتی که سال اول دانشگاه بودم نوشتم. راستش به خودم خیلی چسبید، فکر کردم شاید ارزش خوندن داشته باشه، واسه همینم گذاشتمش اینجا... نظراتونو برام هدیه بزارین...
درددل های بی بهونه...
بیچاره عشق! که بین این همه آدم تک و تنها یه گوشه و تنها یه به درخت تنهایی تکیه داده و از دور به زندگی نگا می کنه. هر آدمی دلش می خواد آرزوهایی که شبا رو به آسمون دراز می کشه و خیالشون رو تو دلش می پرورونه یه روزی واقعیت بشه. ولی آرزوهای من، تو همون شبای تاریک زیر همون آسمون پرستاره مرد. رویاهام قاطی تاریخ شد و یه صفحه دیگه در دفتر زندگیم ورق خورد. دلم می خواست این صفحه رو همون جا پاره می کردم و دور می انداختم، ولی پشیمون شدم. یه موقعی برمی گردم و به این ورق نگاه می کنم، اون وقت شاید لبخند کوچکی به خاطر سادگی هام روی لبم نقش ببنده یا شاید یه قطره اشک به خاطر مردن لحظه های قشنگ زندگیم گوشه چشمم بشینه که هردو تاش نشونی از گذشته دارن. هردوتاشون بوی روزای رفته رو می دن. روزهایی که حکایت شیرین ترین و تلخ ترین لحظه های من اند. یه موقعی وقتی آدم برمی گرده و پشت سرش رو نگا می کنه فقط یه جای خالی می بینه، یه راه پر از برگ های زرد ناامیدی، ولی هیچ وقت نمی دونی روبه روت چه خبره. نمی دونی آخر راهی که توش قدم می زنی به کدوم ناکجاآباد می رسه. فقط می تونی خودتو دو دستی بسپاری دست سرنوشت. سرنوشتی که یه موقع با آدم مهربونه و یه موقع خون آدمو می کنه تو شیشه. ولی تقدیر، خوب یا بد، رفیقه راهته. باید باهاش بسازی. پس من توی این دنیا چه کاره ام؟ فکرهای قشنگمو آرزوها می سازن و لحظه های تلخمو تقدیر رقم می زنه! پس من چه کاره ام؟ فقط ... تماشاچی! ثانیه ها همین طور میگذرند. عقربه ها دنبال هم می دوند، ولی من هنوز سرجای خودم موندم. شاید می ترسم جلو برم یا می ترسم برگردم. نمی دونم. فقط می دونم که من خودم نیستم. من یه تقلید ساده لوحانه از خودمم. اگر بارها و بارها تو خودم ضرب بشم بازم من من نمی شم. پس خود من کجاست؟ حتماً دوباره سوار بال رویا رفته تو باغ آرزوهام، بازی گوشی! من مثل یه کاغذ مچاله ام. فرقی نداره گوشه اتاق افتاده باشم یا ته کیف یه بچه مدرسه ای. برای هیچ کس مهم نیست که من زیر بارون باشم یا پشت ویترین یه مغازه. همه فرضیه های هستی من محالند، ولی من هرچی می گردم نمی تونم برای ردکردنشون مثال مثال نقضی پیدا کنم. حتماًاینا از اون دسته فرضیه هایی اند که باید یدون استدلال پذیرفت. درست مثل همون چیزی که همه بهش می گن قانون. آخه شما بگین، توی این روزایی که هوا بوی دود می ده، توی این هوایی که آدما برای خیس نشدن از بارون می رن زیر رادیکال، توی این زمونی که اگه بخوای توی دل کسی خونه کنی حتماً باید نماش رومی باشه، حالا که مردم برای رفع ابهامات زندگیشون از قانون هوپیتال استفاده می کنن، یا اگه بخوای ماهو نقاشی کنی حتماً باید شابلون دایره داشته باشی، توی این زمونی که آدما خودشونو با دوربین عکاسی تو تاریخ موندگار می کنن، چطور میشه از دل حرف زد؟ چطور می شه دوستی رو باور کرد و لابه لای نگاه های مردم دنبال ردپای عشق بود؟ آخه شما بگین، چطور میشه...؟



نوشته شده توسط رعنا در روز چهارشنبه 28 فروردین ماه سال 1387 ساعت 12:06 PM

پیوند | چاپ | نظرات [0]






آخرین مطالب

وبلاگ من
قالب ساز


موضوعات


بایگانی



خانه پیوند



پیوند روز


جستجو

جستجو در وبلاگ


خبرنامه

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری



آمار وبلاگ
کل بازدید ها : 1675





ویرایش قالب :pooy@n