: ارزش انسان
دشت ها آلوده است
در لجنزار گل لاله نخواهد رویید
در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید؟
فکر نان باید کرد
و هوایی که در آن
نفسی تاره کنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعه دل ها را
علف هرزه کین پوشانده است
هیچ کس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد
که چرا
ایمان نیست!
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست!
(حمید مصدق)
نوشته شده توسط رعنا در روز یکشنبه 26 خرداد ماه سال 1387 ساعت 5:15 PM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[8]
نوشته های خاک خورده... : آغاز
ای تازه دیرینه!
من تو را خواب دیده بودم
و تعبیرش
نگاه عاشقانه ات بود
به التماس تنهای چشمم
و ...
گره خورده بودیم...!
(شهریور 1385، شهرک مهاجران اراک)
نوشته شده توسط رعنا در روز سه شنبه 21 خرداد ماه سال 1387 ساعت 5:36 PM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[7]
: فاصله
این پست رو تقدیم می کنم به مینای عزیزم، در جواب پست قشنگی که امروز گذاشته بود و منو خیلی تحت تأثیر قرار داد.
"به احترام رفتن پاک امیر سکوت می کنم..."
دور مانده من!
من همیشه در نیستی تو
سنگی به شیشه می زنم
برای بیداری
صبح است، نفسی تازه می کنم
بگو!
کی آفتابی می شود صحن دستانت
تا رنگی بزنم بر چهره آسمان
از تو
هیچ چیز به یادگار نمانده است
جز
پیراهنی که نمی شناسمش
کسی شبیه یک ستاره
دیشب آمده بود
کفش هایش
مثل کفش های تو بود
سوغات برایم آورده بود
مشتی پروانه و گم شد همانجا
که من ایستاده بودم
مادرم گریه می کند
تنهاتر از همیشه
نمی دانم کسی شبیه یک ستاره مرده
یا من
که هیچ فصلی زنده نبوده ام!
ناگهان
چشمان لنگه به لنگه ام را دوختم به نبودن مردی
که جنازه ام را می برد
به سمت پنجره ای
که در نقاشی هایم هاشور خورده بود
برای خودم
همیشه تا تو
یک وجب فاصله می گذارم
تا فرداها اما
طول می کشد برسم به خانه تو
دیریست!
تنها مانده ام
با پیراهنی که جیب هایش پر از پروانه است
تا پرواز هم
فاصله ای نمانده است
سهم من یادت نرود!
حالا دیگر
آرزویی
جز شستن پیراهنت ندارم!!!
نوشته شده توسط رعنا در روز یکشنبه 12 خرداد ماه سال 1387 ساعت 5:02 PM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[3]
: جادوی بی اثر
پر کن پیاله را
کاین آب آتشین
دیری است ره به حال خرابم نمی برد
این جام ها که در پی هم می شود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب می رباید و آبم نمی برد
من با سمند سرکش جادویی سراب
تا بی کران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره اندیشه های گرم
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریزپا
تا شهر یادها
دیگر شراب هم
جز تا کنار بستر خوابم نمی برد
هان ای عقاب عشق
از اوج قله های مه آلود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد
آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد
در راه زندگی
با این همه تلاش و تقلا و تشنگی
با اینکه ناله می کشم از دل که: آب... آب...
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد!
پر کن پیاله را...
نوشته شده توسط رعنا در روز پنجشنبه 9 خرداد ماه سال 1387 ساعت 1:23 PM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[2]
: تصویر سکوت
نمی دانم...
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی دم گرم و چموشش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند
هر دم سکوت مرگبارم را ...
(دکتر علی شریعتی)
نوشته شده توسط رعنا در روز سه شنبه 7 خرداد ماه سال 1387 ساعت 7:10 PM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[2]
: تولد، اشک، زندگی
امروز تولد منه! شاید یه روزی مثل امروز بود، شایدم سردتر یا گرمتر، شایدم هوا ابری بود... نمی دونم... بابام همیشه یه حرف جالب می زنه! می گه آدم وقتی به دنیا می یاد به زور ازش می خوان گریه کنه! حتی اگه این کارو نکنه می زننش تا اشکش در بیاد، این گریه یعنی زندگی! و زندگی یعنی گریه! چقدر جالبه!! "رعنا جون"! هر وقت دلت پر شد اشک بریز و یادت باشه که گریه خود زندگیه!

نوشته شده توسط رعنا در روز شنبه 4 خرداد ماه سال 1387 ساعت 1:28 PM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[5]
آخرین مطالب
|