... اگه عاشقم بهانه ام تویی




: گلی برای تو



دیروز از سر کار دیر برگشتم. خیلی خسته و کلافه بودم. ناهار نخورده بودم و غذای ناهار تو دستم بود، چون می دونستم که فرداش مأموریتم و اداره نمی رم، بعدش هم که پنج شنبه بود و دنبالش هم جمعه! به خاطر همینم هرچی کتاب و جزوه داشتم که برده بودم اداره، با خودم برداشنم تا برگردونم خونه. به خاطر همینم کیفم خیلی سنگین بود، ماشین هم که دستم نبود و باید با تاکسی برمی گشتم! وقتی تو حیاط اداره راه می رفتم، یهو یه گل خیلی خوشگل نظرم رو به خودش جلب کرد. خیلی زیبا و جذاب بود. کلی با خودم کلنجار رفتم تا بالاخره خودمو راضی کردم که بچینمش. می خواستم بیارمش برای تو! به خاطر همینم مثل همیشه تو عرض یه ثانیه یه نقشه جانانه کشیدم تا سورپرایزت کنم. هوا خیلی بد بود و باد تندی می وزید. احساس کردم باد داره گلبرگ های گلت رو ارش جدا می کنه، به خاطر همینم هرچی داشتم تودست چپم گرفتم و گل تورو تنهایی تو دست راستم گرفتم تا باد پژمرده اش نکنه! همه راه رو این طوری طی کردم، شرایط سختی بود، باد مقنعه ام رو بلند می کرد و جلوی چشمم می گرفت، ولی تسلیم نشدم! با اون شرایط سخت ادامه دادم و از گلت محافظت کردم تا سالم بهت برسونمش. تا بالاخره به توی کوچه رسیدم. دلم تاپ تاپ می زد و صدای ضربان قلبم رو به وضوح می شنیدم. می دونستم که چون دیر موندم، تو زودتر از من رسیدی خونه و الآن تو خونه ای. با خودم فکر کردم، الآن تو هم مثل هرروز من که از نیم ساعت قبل اومدنت پشت پنجره منتظرت می شم که بیای، از شیشه داری تو کوچه رو نگاه می کنی تا برسم. بعدش هم مثل هر روز من، از هیجان دیدنم کلی برام دست تکون می دی و بعد باز مثل من، متوجه می شی که یه رهگذر، نگهبان آپارتمان، همسایه، صاحب سوپرمارکت روبرو، یا هر کس دیگه ای که داره اون صحنه رو می بینه، تو دلش بهت می خنده و یه کم خجالت می کشی، ولی فوری بی خیال می شی و می دوی سمت آیفون تا زودتر از اینکه من زنگ بزنم خودت درو برام باز کنی. درست مثل کاری که من هر روز تکرارش می کنم و هیچ وقت هم خسته نمی شم! تو این افکار غرق بودم که یهو به خودم اومدم و دیدم روبروی آپارتمانم! به پنجره نگاه کردم، نبودی...!! آرامش پرده پشت پنجره هم نشون می داد که مدت هاست کسی اونو کنار نزده تا بیرون رو نگاه کنه! (احتمالاً از دیروزش که من اونجا منتظر اومدن تو بودم!)... مضطرب و با قدم های سنگین از پله ها اومدم بالا. زنگ زدم، درو برام باز کردی... دیدمت! یهو یاد گلت افتادم، دستم رو بالا آوردم تا بهت تقدیمش کنم، چشمام به گل خیره شد! گل قشنگ پژمرده بود، گلبرگ هاش شل شده بودن وساقه اش هم کج شده بود! ولی آخه من که این همه برای زیبا رسوندنش به تو تلاش کرده بودم! حیف! گلها چقدر عمرشون کوتاهه! گاهی حتی کوتاهتر از یه نفس...


اومدم تو، شونه چپم به خاطر سنگینی وسایل تو دستم حسابی درد می کرد، کف دستم هم تاول زده بود! اون قدر خسته شده بودم که رو مبل خوابم برد...


باشه! قول می دم نه ناراحت بشم که چرا پشت پنجره منتظر اومدنم نبودی، نه غصه می خورم که چرا گلت پژمرده شد!


عیبی نداره! فقط می خواستم بگم دوستت دارم، دنبال بهونه می گشتم، همین!


و من فردا بازم پشت پنجره منتظر اومدنت می شم... مثل همیشه...




نوشته شده توسط رعنا در روز چهارشنبه 18 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 5:32 PM

پیوند | چاپ | نظرات [2]






آخرین مطالب

وبلاگ من
قالب ساز


موضوعات


بایگانی



خانه پیوند



پیوند روز


جستجو

جستجو در وبلاگ


خبرنامه

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری



آمار وبلاگ
کل بازدید ها : 1692





ویرایش قالب :pooy@n