|
: دلم برات تنگ شده...
هیچ فکر نمی کردم کسی از برگشتنم خوشحال بشه! اما... امید تازه ای گرفتم... گاهی با خودم فکر می کنم، من کجای این دنیام؟ کی دلش برای من تنگ می شه؟ برای کی مهمه که شادم یا غمگین؟ بیهوده ام یا آشفته... اصلاً شبیه خودم هستم؟ ولی حالا حس خوبی دارم، فریاد بی صدایی دارم توی دلم، مینایی دارم که ترک خورد اما می دونم که نشکست... و تورو دارم... این عشقه یا دوست داشتن...؟ هنوز نمی دونم... راحتم، چون می دونم که نوشته هامو نمی خونی! اینجا جایی برای اعتراف هست، جای امنیه! امروز قید کارو صدری (رئیسمه!!) و گزارش و زندگی و خلاصه قید همه چی رو زدم تا بنویسم... بنویسم که چقدر دلم برات تنگ شده... چقدر دلم می خواست که زمان برمی گشت و دوباره بچه می شدیم! گفتی کودک وجودمون نمی میره! اما... حرفتو باور کرده بودم... چقدر ساده بودم! یادش به خیر! یاد چشمای دریاییت به خیر! یاد هق هقای عاشقیت به خیر! یاد دغدغه های سادگیت به خیر! یاد دستای خالیت به خیر! یاد تو به خیر! یاد عشق به خیر! اسمت رو عشق گذاشتم... یادته! گفتم عاشقم، چون اسمت رو گذاشتم "عشق"! یادته! کاش یه کم منو یادت بود! هر روز دوستم داری، هر روز منو هزاران بار می بوسی، هر روز دستمو می گیری و نازم می کنی، هر روز برام آواز می خونی، بهم لبخند می زنی... می دونم، می خوای دلمو وا کنی، اما... دلم برای "تو" تنگ شده... اسمتو چی صدا کنم؟! یادته هر وقت بهت sms می دادم. اولین جمله ام "!salam eshgham" بود! اما حالا حتی یادت نمی آد که چند وقته برات این جمله رو ننوشتم!"وای برمن! وای بر من گر تو آن گم گشته ام باشی..."همه smsهایی رو که بهم دادی، همه رو نوشتم و نگه داشتم! از روز اول! چند سال پیش! یادت میاد...؟ یادته چقدر برای این کار بهم می خندیدی؟ حالا گاهی می رم سراغشون، چندتایی شونو می خونم تا یادم نره که چقدر عاشقم بودی... شاید تو هم از این می ترسیدی! که اینقدر برای این کارم بهم می خندیدی! می ترسیدی که اون نوشته ها یه روز مدرک عشقت باشه! که هست!! برگرد! دلم برات تنگ شده... برگرد! دلم برات تنگ شده و دل تنگی تو شبیه هیچ کدوم از دلتنگی های دنیا نیست، برگرد... دیگه دلم با خنده و بوسه و ناز وا نمی شه! دیگه نمی تونم تو چشات نگا کنم، چون می ترسم غرق نشم! دیگه نمی تونم دستتو محکم بگیرم چون می ترسم نسوزم از گرمیش! دیگه نمی بوسمت چون... (و تو فهمیدی و هر روز گلایه می کنی!) گلایه ات از منه یا از خودت؟ بگو... دلم برات تنگ شده... دلم برای عشق تنگ شده... برگرد...
نوشته شده توسط رعنا در روز سه شنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 3:53 PM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[2]
آخرین مطالب
|
|
|
وبلاگ من
|
๐
قالب ساز
|
موضوعات
|
|
بایگانی
|
|
خانه پیوند |
|
پیوند روز |
|
جستجو |
|
خبرنامه |
|
آمار وبلاگ |
کل بازدید ها : 1686
ویرایش قالب :pooy@n
|