... اگه عاشقم بهانه ام تویی




: برای تو نوشتم...



تو را از کدام نقطه باید آغاز کرد؟
ای ارمغان برف های گرم و سوزان
از تو... ابدیتی ساختم
بی نهایتت مبهم نیست... و آیا زبان مرا یارای سخن هست؟
زمان در آغوشم فرسوده بود... بهار در باغ دلم پژمرده
عطشم را به سراب نگاهت سپرده بودم که... لب گشودی!
به یقین... برتر از این بر تو توصیفی نیست:
چشمان تو
نقطه برخورد همه زمزمه های عاشقانه
تو از کدام ترانه ای... از کدام موج؟
تو از کدام سفری... که اینچنین مرا به قعر غمت کوچانده ای
من گدای لبخندتم... با نگاهم بدین گونه ستیز مکن
مرا آموخته اند... که تا شب هست، فانوس نیز هست
فانوسم... چشمم... چراغم... تویی!
ای ابدیت من
تو را در کدام نقطه باید به پایان برد؟


نوشته شده توسط رعنا در روز چهارشنبه 28 فروردین ماه سال 1387 ساعت 2:22 PM

پیوند | چاپ | نظرات [5]





نوشته های خاک خورده... : یه نوشته قدیمی



چند روز پیش تو خونه داشتم دنبال چیزی می گشتم. لای کاغذای کهنه یهو یه سری یادداشت قدیمی، نظرمو به خودش جلب کرد. این نوشته ها رو سال 80 یعنی وقتی که سال اول دانشگاه بودم نوشتم. راستش به خودم خیلی چسبید، فکر کردم شاید ارزش خوندن داشته باشه، واسه همینم گذاشتمش اینجا... نظراتونو برام هدیه بزارین...
درددل های بی بهونه...
بیچاره عشق! که بین این همه آدم تک و تنها یه گوشه و تنها یه به درخت تنهایی تکیه داده و از دور به زندگی نگا می کنه. هر آدمی دلش می خواد آرزوهایی که شبا رو به آسمون دراز می کشه و خیالشون رو تو دلش می پرورونه یه روزی واقعیت بشه. ولی آرزوهای من، تو همون شبای تاریک زیر همون آسمون پرستاره مرد. رویاهام قاطی تاریخ شد و یه صفحه دیگه در دفتر زندگیم ورق خورد. دلم می خواست این صفحه رو همون جا پاره می کردم و دور می انداختم، ولی پشیمون شدم. یه موقعی برمی گردم و به این ورق نگاه می کنم، اون وقت شاید لبخند کوچکی به خاطر سادگی هام روی لبم نقش ببنده یا شاید یه قطره اشک به خاطر مردن لحظه های قشنگ زندگیم گوشه چشمم بشینه که هردو تاش نشونی از گذشته دارن. هردوتاشون بوی روزای رفته رو می دن. روزهایی که حکایت شیرین ترین و تلخ ترین لحظه های من اند. یه موقعی وقتی آدم برمی گرده و پشت سرش رو نگا می کنه فقط یه جای خالی می بینه، یه راه پر از برگ های زرد ناامیدی، ولی هیچ وقت نمی دونی روبه روت چه خبره. نمی دونی آخر راهی که توش قدم می زنی به کدوم ناکجاآباد می رسه. فقط می تونی خودتو دو دستی بسپاری دست سرنوشت. سرنوشتی که یه موقع با آدم مهربونه و یه موقع خون آدمو می کنه تو شیشه. ولی تقدیر، خوب یا بد، رفیقه راهته. باید باهاش بسازی. پس من توی این دنیا چه کاره ام؟ فکرهای قشنگمو آرزوها می سازن و لحظه های تلخمو تقدیر رقم می زنه! پس من چه کاره ام؟ فقط ... تماشاچی! ثانیه ها همین طور میگذرند. عقربه ها دنبال هم می دوند، ولی من هنوز سرجای خودم موندم. شاید می ترسم جلو برم یا می ترسم برگردم. نمی دونم. فقط می دونم که من خودم نیستم. من یه تقلید ساده لوحانه از خودمم. اگر بارها و بارها تو خودم ضرب بشم بازم من من نمی شم. پس خود من کجاست؟ حتماً دوباره سوار بال رویا رفته تو باغ آرزوهام، بازی گوشی! من مثل یه کاغذ مچاله ام. فرقی نداره گوشه اتاق افتاده باشم یا ته کیف یه بچه مدرسه ای. برای هیچ کس مهم نیست که من زیر بارون باشم یا پشت ویترین یه مغازه. همه فرضیه های هستی من محالند، ولی من هرچی می گردم نمی تونم برای ردکردنشون مثال مثال نقضی پیدا کنم. حتماًاینا از اون دسته فرضیه هایی اند که باید یدون استدلال پذیرفت. درست مثل همون چیزی که همه بهش می گن قانون. آخه شما بگین، توی این روزایی که هوا بوی دود می ده، توی این هوایی که آدما برای خیس نشدن از بارون می رن زیر رادیکال، توی این زمونی که اگه بخوای توی دل کسی خونه کنی حتماً باید نماش رومی باشه، حالا که مردم برای رفع ابهامات زندگیشون از قانون هوپیتال استفاده می کنن، یا اگه بخوای ماهو نقاشی کنی حتماً باید شابلون دایره داشته باشی، توی این زمونی که آدما خودشونو با دوربین عکاسی تو تاریخ موندگار می کنن، چطور میشه از دل حرف زد؟ چطور می شه دوستی رو باور کرد و لابه لای نگاه های مردم دنبال ردپای عشق بود؟ آخه شما بگین، چطور میشه...؟



نوشته شده توسط رعنا در روز چهارشنبه 28 فروردین ماه سال 1387 ساعت 12:06 PM

پیوند | چاپ | نظرات [0]





: خوشبختی



خوشبختی توپی است که تا می رود به دنبال آن می دویم و چون به آن می رسیم، محکم آن را شوت می کنیم...

نوشته شده توسط رعنا در روز یکشنبه 25 فروردین ماه سال 1387 ساعت 2:31 PM

پیوند | چاپ | نظرات [6]





: ...



حریق سرد

وقتی شعله ظلم
غنچه لب های تو را سوخت
چشمان سرد من
درهای کور و فروبسته شبستان عتیق درد بود
باید می گذاشتند خاکستر فریادمان را به همه جا بپاشیم
باید می گذاشتند غنچه قلبمان را بر شاخه های انگشت عشقی بزرگتر بشکوفانیم
باید می گذاشتند سرماهای اندوه من آتش سوزان لبان تو را فرو نشاند
تا چشمان شعله وار تو قندیل خاموش شبستان مرا برافروزد...
اما ظلم مشتعل
غنچه لبانت را سوزاند
و چشمان سرد من
درهای فروبسته وکور شبستان عتیق درد ماند...

(به یاد گل پرپر شده مینا، امیر عزیز)


نوشته شده توسط رعنا در روز شنبه 24 فروردین ماه سال 1387 ساعت 5:14 PM

پیوند | چاپ | نظرات [1]





: برای مینای عزیزم...



بی آرزو چه می کنی ای دوست؟
با مرده ای در درون خویش، به ملال سخنی می گویم.
هوا خاموش ایستاده است
از آخرین کوچ پرندگان پر هیاهو سال ها می گذرد.
آب تلخ این تالاب
اشک بی بهانه من نیست؟
- به چه می گریی؟
- نمی دانم. زمستان ها همه در من است
به هر اندازه که بیگانه سر بر شانه ات بگذارد
بازی آشناست غم...

نوشته شده توسط رعنا در روز شنبه 24 فروردین ماه سال 1387 ساعت 5:08 PM

پیوند | چاپ | نظرات [0]





: چهل روز گذشت...



سلام مینای عزیزم، مینای شکسته... ولی نه خورد شده...
چهل روز گذشت اما من حتی نخواستم که بهت تسلیت بگم، من هیچ وقت بهت تسلیت نگفتم چون می دونم که امیر زنده است همون طوری که عشق زنده است... تنها فرقش اینه که تو نمی تونی ببینیش، اگه یادت باشه این حرفو من بهت توی همون کوچه گفتم، همون کوچه ای که بوی امیرو میداد بدون اینکه حتی من یه بار هم اونو تو اون کوچه دیده باشم... امیر نه بی وفاست نه بی معرفت... حالا این تویی که باید مرامت رو بهش نشون بدی، راهش رو هم خودت پیدا کن... آره! چهل روز گذشت ولی آخه چهل روز از چی گذشت؟
از رفتن امیر...
از شکستن تو...
از آغاز گریه...
یا از تغییر شکل این زندگی...؟
به قول شاعر :
«چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید»

نوشته شده توسط رعنا در روز شنبه 24 فروردین ماه سال 1387 ساعت 4:47 PM

پیوند | چاپ | نظرات [0]






آخرین مطالب

وبلاگ من
قالب ساز


موضوعات


بایگانی



خانه پیوند



پیوند روز


جستجو

جستجو در وبلاگ


خبرنامه

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری



آمار وبلاگ
کل بازدید ها : 1694





ویرایش قالب :pooy@n