... اگه عاشقم بهانه ام تویی
تو قشنگ ترین اتفاقی هستی که ممکنه بر سر یک زن بیاد...

سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

«رعنا، پس از سال ها»
امشب، هوای این را داریم که تا صبح بنشینم و از تو و شعرهایت بنویسم
سال هاست که این حس نوشتن در من خاموش گشته
حال در سالروز تولدت، کتابت را مدام ورق می زنم، می خوانم و دوست دارم که بنویسم...
به مانند گذشته ام
و به مانند آنچه در گذشته ... بوده ام...
و آنچه که از خود و بودنم، فراموش کرده ام
دلم می خواهد بنویسم
و قلمم را فریاد کنم
برای سکوت اسن همه سال... این همه سن!
به مانند فال حافظ
امشب کتابت را به نیت فالی گشودم
برایم چه زیبا گفتی:
«شعر
رهایی است
نجات است و آزادی
تردیدی است
که سرانجام
به یقین می گراید»
با خواندن سطرهایت، دانستم که به راستی صدای شعر دوباره ام را شنیدی!
و تنم لرزید از این همه راستی
به ندایت گوش خواهم کرد
تا شعرم را به آزادی برسانم
و تردیدم را به یقین!
بزرگمرد تاریخم!
امروز، در سالروز میلادت
در این زمستان سرد
قلمم را از خواب زمستانی بیدار کردی...
...
به یاد زنده یاد احمد شاملو

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 22 آذر ماه سال 1390 توسط رعنا | 0 نظر
مرحوم حسین پناهی هنرپیشه فقید میگفت بعد از مرگم مردم من را خواهند شناخت! شاید بعضی از اشخاص فکر میکردند وی عقل درستی ندارد اینک به بعضی از حرفهای او توجه بفرمایید
 

 
ازآجیل سفره عید
چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند؛خورده شدند
آنها که لال مانده اند ؛می شکنند
دندانساز راست می گفت:
پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !
من تعجب می کنم
چطور روز روشن
دو ئیدروژن
با یک اکسیژن؛ ترکیب می شوند
وآب ازآب تکان نمی خورد!
بهزیستی نوشته بود:
شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد
شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه میگفت:
گوساله ، بتمرگ!
با اجازه محیط زیست
دریا، دریا دکل می‌کاریم
ماهی‌ها به جهنم!
کندوها پر از قیر شده‌اند
زنبورهای کارگر به عسلویه رفته‌اند
تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند
چه سعادتی!
داریوش به پارس می‌نازید
ما به پارس جنوبی!
 
رخش،گاری کشی می کند
رستم ،کنار پیاده رو سیگار می فروشد
سهراب ،ته جوب به خود پیچید
گردآفرید،از خانه زده بیرون
مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند
ابوالقاسم برای شبکه سه ،سریال جنگی می سازد
وای...
موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!!
صفر را بستند
تا ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم!
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 23 اسفند ماه سال 1389 توسط رعنا | 4 نظر

وای خدا! یادم نمیاد آخرین باری که نوشتم کی بود!

این روزا سرم این قدر شلوغ شده که اگه فرصت کنم حتماً سرمو می خارونم!!!

خیلی دلم هوای بارون کرده، خیلی.....واسه همین یهو یاد این شعر افتادم، گفتم خالی از لطف نیست که اینجا بزارمش، ارزش خوندن رو داره


دعا کردیم که بمانی ،

بیایی کنار پنجره باران ببارد
و باز شعر مسافر خاموش خود را بشنوی
اما دریغ که رفتن راز غریب همین زندگیست
رفتی پیش از آنکه باران ببارد


دلم برای همه چی تنگ شده!

نوشته شده در تاریخ شنبه 27 آذر ماه سال 1389 توسط رعنا | 4 نظر

 

 

بالاخره به چیزی که می خواستم رسیدم! خدایا شکرت... 

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 9 شهریور ماه سال 1389 توسط رعنا | 5 نظر

دلم برات خیلی تنگ شده! ۲ روزه که این زندگی رو بی تو دارم تحمل می کنم. سخته!! خونه بی تو سوت و کوره. خیلی وقت بود که اینطوری از هم دور نشده بودیم. این شبای تنهایی منو یاد شبای سرد اراک می اندازه، شب هایی که تو تنهایی و غربت گذشت. حالا هم تو رفتی و غریب شدم، اما فرقش اینه که این بار تو خونه و شهر خودم غریب شدم. می دونم کجایی، می دونم داری چی کار می کنی، می دونم سردت نیست، گشنه ات نیست، اما... من هم تنهام، هم سردمه و هم گشنه امه،‌لقمه هایی که بی تو از گلوم پایین می ره مثل شررهای آتیشه! نه چهارشنبه با هم ناهار خوردیم ونه امروز با هم ناهار می خوریم،‌ یعنی صبر تموم هفته برا رسیدن روزهایی که با هم سر میز بشینیم به یغما رفته!!

گفتی برام sms کن، هرچی فکر کردم نفهمیدم تنهایی رو چطور برات sms کنم! دیشب اشک تو چشام خونه کرده بود و دلم بهونه تورو می گرفت، جوابی نداشتم بدم. چشمامو بستم تا شاید تو خواب بتونم سرمو بزارم رو سینه اتو و آروم بگیرم... می دونستم که بهت خیلی وابسته امو دوریت خیلی برام سخت می شه، اما... لمس این تنهایی خیلی خشن بود. چاره ای نیست، این خود زندگیه، گاهی من می رم و دور می شم، گاهی هم تو. فقط می تونم بگم که تحمل دوریت برام خیلی سخته. خیلی سخت تر از اون چیزی که فکرشو می کردم... برگرد...

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 16 مهر ماه سال 1388 توسط رعنا | 17 نظر

امروز روز اوله!‌ هفت خوان رستم شروع شد!!

از امروز سربالایی رو دوباره آروم آروم می رم بالا، به نظر شما وقتی به بالا رسیدم بازم قل می خورم و با کله می خورم زمین!!؟؟؟ آره؟؟!!!

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1 مهر ماه سال 1388 توسط رعنا | 6 نظر

از فردا روزهای سخت دوباره برام شروع میشه. تنها کاری که می تونم بکنم اینه که به خودم انرژی بدم. نمی دونم بازم بی نتیجه می مونه یا نه، ولی دلم راضی نمیشه که بی تفاوت از کنارش بگذرم. لااقل برای خالی نبودن غریزه!! هرطور که شده باید سعی ام رو بکنم. خیلی سخته می دونم. خودم خوب می دونم که دوباره قدم در راهی گذاشتم که ممکنه منو تا قهقرا فرو ببره، شاید این دفعه اگه موفق نشم یه بلایی سر خودم بیارم! هنوز نمی دونم. راستش خسته شدم از این تلاش بی نتیجه، ولی نمی دونم چرا یه نیروی عجیبی از درونم منو به مبارزه دوباره دعوت می کنه. هر چی فکر می کنم می بینم که خیلی چیزا تو روزای آینده ممکنه عوض بشه، شایدم همه چی مثل حالا باقی بمونه، هنوز نمی دونم. هدف هام زیادن ولی باید دونه دونه بهشون فکر کنم. باید هم به فکر خودم باشم هم به فکر فرشید! قدم تو راه سختی گذاشتم. مبارزه تن به تن با آرزوها و امیدها از فردا شروع می شه. برام دعا کنید که این بار پیروز بشم وگرنه... خدا می دونه که چه سرنوشتی در انتظارمه...

برام دعا کنید...

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 31 شهریور ماه سال 1388 توسط رعنا | 3 نظر

دیدن موفقیت عشقم برام خیلی لذت بخشه! حتی با وجود اینکه خودم ناموفق و شکست خورده ام!!! عزیزم برات دعا می کنم...

نوشته شده در تاریخ شنبه 14 شهریور ماه سال 1388 توسط رعنا | 3 نظر

دارم از درون خودمو می خورم، کی تموم می شم؟!

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 8 شهریور ماه سال 1388 توسط رعنا | 2 نظر

گنجشک با خدا قهر بود…….روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد…..
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت …
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد …

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 19 مرداد ماه سال 1388 توسط رعنا | 5 نظر

دیروز مهشید برای همیشه از ایران رفت! مدت ها بود که داشت برا رفتن آماده می شد، اما ما هیچ کدوممون تا دیروز رفتنش رو باور نکرده بودیم. همه چیز مثل یه بازی یا یه شوخی می موند، شوخی ای که بالاخره به واقعیت پیوست! بالاخره لحظه رفتن فرا رسید. وقتی از پشت شیشه گیت خروجی اشک های خداحافظی شو می شمردم فهمیدم که همه چیز واقعیته...و حالا مهشید و مهدی و سامیار برای شروع یه زندگی جدید، خودشونو به آغوش سرنوشت سپردن. وقتی برگشتیم خونه، جای خالی مهشید آدمو خفه می کرد. رورواک خالی سامیار گوشه سالن بی صدا نشسته بود و انگار با التماس، دست و پازدن ها و شیطنت های صاحبشو طلب می کرد. و صدای گریه مادری که دخترش رو به دست سرنوشت مبهمی سپرد...

مهشید عزیزم!

حالا دیگه دلم برا دردسر هات هم تنگ شده! ولی از ته دل آرزو می کنم جایی که رفتی برات بهشتی باشه پر از شادی و موفقیت... پر از لحظه های رنگارنگ... پر از خوشی... ایشالا روی سختی رو کلاْ‌ یادت بره و هرجا که باشی صدای خنده قشنگت از گوش زمون پاک نشه. برو که یه دنیای پر از خوبی انتظارت رو می کشه. خیلی مواظب خودت باش که از این به بعد بار رو دوشت ممکنه کمی سنگین تر باشه، ولی می دونم که اونقدر صبوری که سختی ها رو زود خط می زنی و در موفقیت های بزرگ رو به روی خودت و پسرت باز می کنی. مطمئنم سامیار به داشتن مادری مثل تو افتخار می کنه... دعای خیر ما همیشه پشت و پناهتونه...

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 13 مرداد ماه سال 1388 توسط رعنا | 2 نظر

امروز تولد منه!

یک سال دیگه گذشت. امروز برگشتم و پستی رو که پارسال برا تولدم گذاشته بودم خوندم، راستش باورم نمی شد که یه سال از نوشتن اون خطا گذشته! زمان مثل برق و باد می گذره و تنها یه سوال تو ذهنم باقی می مونه و اون اینه که آیا سوار بر این اسب بادپای زمان، فرصت رسیدن به همه اون لحظه هایی رو که می خوام رو خواهم داشت یا نه! این اسب بادپا کی منو زمین میندازه و خودش به سرعت برق و باد به راهش ادامه میده؟!

امروز دو ماه و سه روز از سال 88 می گذره! یادمه لحظه تحویل سال که دست در دست تو داشتم سال نویی رو شروع می کردم (با توجه به اینکه عدد سال 88 از دو تا 8 خوشگل کنار هم ساخته شده که این عدد برای ما خیلی عزیزه!!!) با هم می گفتیم یکی از این هشتا منم و یکیشم تو! مثل همیشه کنار هم! اشک شوق تو چشم هردوتامون حلقه بسته بود و هر دومون آرزوی بهترین هارو برای همدیگه و برای زندگیمون داشتیم. هم من می دونستم تو دل تو چی می گذره و هم تو از غوغای دل من باخبر بودی. توی این دو ماه و سه روز، همه چیز خوب و قشنگ بوده و تو مثل همیشه اسوه عاشقانه ترین ها و بهترین ها، مخصوصاً توی این هفته آخر که برام سنگ تموم گذاشتی و برای بار n ام بهم ثابت کردی که اشتباه نکردم. فرشته بدون بال من! زبونم از گفتن اونچه توی دلم می جوشه قاصره، ولی می دونم که حباب های این جوشش توی فکر تو می ترکن. و حالا روز چهارم از ماه سوم فرا رسیده! مثل همیشه از یه ماه پیش هر روز روزارو شمردم تا روز تولدم رسیده!!! تو هم با من همپا شدی و شمردی!!! امروز، مسرورترین منم که آغاز سال بیست و ششم زندگیمو با طنین تبریک تو شروع کردم، خوشبوترین منم که اولین نفس بیست و شش سالگیم عطر بوسه گرم تورو داشت، خالص ترین منم که نابترین عشق دنیارو با خود به سرآغاز بیست و شش صالگی می برم و زیباترین منم که زیباترین هدیه هستی به من ایمان عشق زیبای تو بوده و

... این ترانه من است...


توی چهارمین روز از سومین ماه سال 88 (سال من و تو!) هیچ چیزی برام ارزشمندتر از این نیست که بیست و شش ساله شدم و من هنوز تورو دارم و تو هنوز منو! و اما آرزوی امروزم، از اعماق همه ذره های وجودم آرزو می کنم که همیشه کنارم باشی، مرا بن بست خلوتی بس!

و حالا من بادپاتر از اسب زمان می دوم، گریز باید کرد...

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 4 خرداد ماه سال 1388 توسط رعنا | 13 نظر

دستمال کاغذی به اشک گفت:

قطره قطره‌ات طلاست

یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟

عاشقم !

با من ازدواج می‌کنی؟

اشک گفت:

ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!

تو چقدر ساده‌ای

خوش خیال کاغذی!

توی ازدواج ما

تو مچاله می‌شوی

چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی

پس برو و بی‌خیال باش

عاشقی کجاست!

تو فقط

دستمال باش!

دستمال کاغذی، دلش شکست

گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست

گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد

در تن سفید و نازکش دوید

خونِ درد

آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد

مثل تکه‌ای زباله شد

او ولی شبیه دیگران نشد

چرک و زشت مثل این و آن نشد

رفت اگرچه توی سطل آشغال

پاک بود و عاشق و زلال

او با تمام دستمال‌های کاغذی فرق داشت

چون که در میان قلب خود

دانه‌های اشک کاشت.

                 (ارسال شده از طرف یه دوست که اسمشو نمی دونم!)

نوشته شده در تاریخ شنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1388 توسط رعنا | 9 نظر

دوست عزیزم «فریاد بی صدا» منو دعوت به یه بازی کرده. بازی یه قانون داره و اون اینه که باید تموم قوانین زندگیمو که بهش عمل می کنم بیان کنم! چند روزی هست که دارم به این بازی و اینکه به چه چیزایی باید اعتراف کنم فکر می کنم. به نظر بازیه خیلی جالبیه! هرکسی که دلش بخواد می تونه باما هم بازی بشه! نیازی هم به دعوت نیست، یه جور تست خودشناسیه، مگه نه؟!

1-    سعی می کنم همیشه صادق باشم، من و عشقم از اول آشناییمون اینو به عنوان قانون داشتیم و میشه گفت یکی از پایه های محکمیه که زندگیمونو رو اون بنا کردیم. راستش این موضوع یه جورایی جزو مهریه ام حساب میشه!!! چه جوری؟! این جوری که در زمان تعیین مهریه و بعد جاری شدن خطبه عقد، مادرشوهرم سه تا صین رو جزو مهریه ام دونسته: صفا، صمیمیت و صداقت!! به خاطر همینم صداقت برام هم قانونه هم مهریه!! دروغ نباشه، انصافاْ هم بهش عمل می کنم!

2-    سعی می کنم به کسی که شریک زندگیمه افتخار کنم، همیشه و همه جا سعی می کنم شخصیتشو پیش دیگران بزرگ کنم، هیچ وقت دوست ندارم تخریبش کنم واسه همینم خیلی وقتا به ناحق هم که شده!! ازش دفاع می کنم! گاهی هم مجبور میشم واسه اینکه خراب نشه گناه خیلی چیزارو به گردن بگیرم، یه ذره سخته ولی ارزششو داره! موقعی که به عشقم افتخار می کنم که از هر لحاظ ایده آل و لایقه خیلی احساس خوبی بهم دست می ده!! به امتحانش می ارزه! پیشنهاد می کنم حتماً تجربه کنید!

3-    سعی می کنم به چیزایی که دارم قانع و شکرگذار باشم، هرچند پیشرفت رو دوست دارمو براش تلاش می کنم. چیزایی مثل موقعیت زندگی، شرایط مالی، تحصیلات، موقعیت کاری و خیلی چیزای دیگه. به قول یکی از عزیزترینام خیلی ها هستند که دلشون می خواد یک دهم موقعیت منو داشته باشند! وقتی به حرفش فکر می کنم می بینم که راست می گه! درسته که من عاشق پیشرفتم ولی باید خدارو شکر کنم که تو این دوره زمونه ای که همه چیز قحطی شده!! من هم تحصیلات دارم، هم کار خوب دارم، هم یه زندگی سالم و در حد خودم مرفه دارم و هم یه عشق بزرگ که همیشه به داشتنش افتخار می کنم. خدا رو شکر! راستش این قانون اخیراً برام یه رنگ دیگه پیدا کرده! آخه بعد از تحویل سال که با فرشید باهم قرآن رو باز کردیم، تنها حرفی که خدا تو آیاتش بهمون گفت این بود که «برای چیزهایی که دارید به خدای خود شکر گذار باشد» جالبه که بعد که برای زندگیمون تفألی به حافظ زدیم اونم تو یکی از بیت هاش این موضوع رو بهمون گفت! البته بازم فکر می کنم که در کنار شکرگذاری به خدای بزرگم، همیشه برای پیشرفت تو همه زمینه هایی که برام ممکنه تلاش خواهم کرد.

4-    یه کمی لجبازم! خودم خوب می دونم که گاهی می رم رو دنده لج!! کاریشم نمیشه کرد! توضیح زیادی هم نمی خواد!!!!

5-    همیشه دوست دارم دوستای قدیمی رو حفظ کنم! حالا که سال ها از دوران مدرسه و دانشگاه می گذره، تقریباً با همه دوستام رابطه دارم. حالا چه اینترنتی چه تلفنی و چه دیداری. همیشه فکر می کنم لحظه هایی که با دوستام سپری کردم ارزش یارآوری داره، واسه همینم دوست دارم همیشه دوستامو داشته باشم. البته این قانون بعضی موقعا تو دردسر هم می اندازه!! مثلاً موقعی که یکی (به دلایل مختلف مثل دغدغه های زندگی، شوهر، بچه، دوری یا هرچیز دیگه!) تمایلی به ارتباط متقابل نداره! ولی من که از رو نمی رم!!

تا حالا 5 تا از مهمترین قانونای زندگیمو نوشتم! فکر می کنم ست اول بازی تموم شد!! بقیه اش باشه برا یه فرصت دیگه که بازم میام و اعتراف می کنم! پس تا بعد!

 

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 31 فروردین ماه سال 1388 توسط رعنا | 4 نظر

‹ سبزه ها، می رسد اینک بهار

                                           خوش بحال روزگار

خوش بحال چشمه ها و دشت ها

خوش بحال دانه ها و نرم نرمک...

خوش بحال غنچه های نیمه باز›

 

قلبتان سرشار، روزهایتان بهاری و کامیابیتان بی انتها باشد...

در پناه حق

سال نو مبارک

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 28 اسفند ماه سال 1387 توسط رعنا | 10 نظر
   1      2      3      4   >>
قالب وبلاگ