آنها که لب گشودند؛خورده شدند
آنها که لال مانده اند ؛می شکنند
دندانساز راست می گفت:
پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !
چطور روز روشن
دو ئیدروژن
با یک اکسیژن؛ ترکیب می شوند
وآب ازآب تکان نمی خورد!
شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد
شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه میگفت:
گوساله ، بتمرگ!
رستم ،کنار پیاده رو سیگار می فروشد
سهراب ،ته جوب به خود پیچید
گردآفرید،از خانه زده بیرون
مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند
ابوالقاسم برای شبکه سه ،سریال جنگی می سازد
وای...
موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!!
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم!
وای خدا! یادم نمیاد آخرین باری که نوشتم کی بود!
این روزا سرم این قدر شلوغ شده که اگه فرصت کنم حتماً سرمو می خارونم!!!
خیلی دلم هوای بارون کرده، خیلی.....واسه همین یهو یاد این شعر افتادم، گفتم خالی از لطف نیست که اینجا بزارمش، ارزش خوندن رو داره
دلم برات خیلی تنگ شده! ۲ روزه که این زندگی رو بی تو دارم تحمل می کنم. سخته!! خونه بی تو سوت و کوره. خیلی وقت بود که اینطوری از هم دور نشده بودیم. این شبای تنهایی منو یاد شبای سرد اراک می اندازه، شب هایی که تو تنهایی و غربت گذشت. حالا هم تو رفتی و غریب شدم، اما فرقش اینه که این بار تو خونه و شهر خودم غریب شدم. می دونم کجایی، می دونم داری چی کار می کنی، می دونم سردت نیست، گشنه ات نیست، اما... من هم تنهام، هم سردمه و هم گشنه امه،لقمه هایی که بی تو از گلوم پایین می ره مثل شررهای آتیشه! نه چهارشنبه با هم ناهار خوردیم ونه امروز با هم ناهار می خوریم، یعنی صبر تموم هفته برا رسیدن روزهایی که با هم سر میز بشینیم به یغما رفته!!
گفتی برام sms کن، هرچی فکر کردم نفهمیدم تنهایی رو چطور برات sms کنم! دیشب اشک تو چشام خونه کرده بود و دلم بهونه تورو می گرفت، جوابی نداشتم بدم. چشمامو بستم تا شاید تو خواب بتونم سرمو بزارم رو سینه اتو و آروم بگیرم... می دونستم که بهت خیلی وابسته امو دوریت خیلی برام سخت می شه، اما... لمس این تنهایی خیلی خشن بود. چاره ای نیست، این خود زندگیه، گاهی من می رم و دور می شم، گاهی هم تو. فقط می تونم بگم که تحمل دوریت برام خیلی سخته. خیلی سخت تر از اون چیزی که فکرشو می کردم... برگرد...
امروز روز اوله! هفت خوان رستم شروع شد!!
از امروز سربالایی رو دوباره آروم آروم می رم بالا، به نظر شما وقتی به بالا رسیدم بازم قل می خورم و با کله می خورم زمین!!؟؟؟ آره؟؟!!!
از فردا روزهای سخت دوباره برام شروع میشه. تنها کاری که می تونم بکنم اینه که به خودم انرژی بدم. نمی دونم بازم بی نتیجه می مونه یا نه، ولی دلم راضی نمیشه که بی تفاوت از کنارش بگذرم. لااقل برای خالی نبودن غریزه!! هرطور که شده باید سعی ام رو بکنم. خیلی سخته می دونم. خودم خوب می دونم که دوباره قدم در راهی گذاشتم که ممکنه منو تا قهقرا فرو ببره، شاید این دفعه اگه موفق نشم یه بلایی سر خودم بیارم! هنوز نمی دونم. راستش خسته شدم از این تلاش بی نتیجه، ولی نمی دونم چرا یه نیروی عجیبی از درونم منو به مبارزه دوباره دعوت می کنه. هر چی فکر می کنم می بینم که خیلی چیزا تو روزای آینده ممکنه عوض بشه، شایدم همه چی مثل حالا باقی بمونه، هنوز نمی دونم. هدف هام زیادن ولی باید دونه دونه بهشون فکر کنم. باید هم به فکر خودم باشم هم به فکر فرشید! قدم تو راه سختی گذاشتم. مبارزه تن به تن با آرزوها و امیدها از فردا شروع می شه. برام دعا کنید که این بار پیروز بشم وگرنه... خدا می دونه که چه سرنوشتی در انتظارمه...
برام دعا کنید...
گنجشک
با خدا قهر بود…….روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را
از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من
تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را
در خود نگاه میدارد…..
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش
دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی
سینه توست.
گنجشک گفت :
لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را
هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای
دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و
چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی
ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت …
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد …
دیروز مهشید برای همیشه از ایران رفت! مدت ها بود که داشت برا رفتن آماده می شد، اما ما هیچ کدوممون تا دیروز رفتنش رو باور نکرده بودیم. همه چیز مثل یه بازی یا یه شوخی می موند، شوخی ای که بالاخره به واقعیت پیوست! بالاخره لحظه رفتن فرا رسید. وقتی از پشت شیشه گیت خروجی اشک های خداحافظی شو می شمردم فهمیدم که همه چیز واقعیته...و حالا مهشید و مهدی و سامیار برای شروع یه زندگی جدید، خودشونو به آغوش سرنوشت سپردن. وقتی برگشتیم خونه، جای خالی مهشید آدمو خفه می کرد. رورواک خالی سامیار گوشه سالن بی صدا نشسته بود و انگار با التماس، دست و پازدن ها و شیطنت های صاحبشو طلب می کرد. و صدای گریه مادری که دخترش رو به دست سرنوشت مبهمی سپرد...
مهشید عزیزم!
حالا دیگه دلم برا دردسر هات هم تنگ شده! ولی از ته دل آرزو می کنم جایی که رفتی برات بهشتی باشه پر از شادی و موفقیت... پر از لحظه های رنگارنگ... پر از خوشی... ایشالا روی سختی رو کلاْ یادت بره و هرجا که باشی صدای خنده قشنگت از گوش زمون پاک نشه. برو که یه دنیای پر از خوبی انتظارت رو می کشه. خیلی مواظب خودت باش که از این به بعد بار رو دوشت ممکنه کمی سنگین تر باشه، ولی می دونم که اونقدر صبوری که سختی ها رو زود خط می زنی و در موفقیت های بزرگ رو به روی خودت و پسرت باز می کنی. مطمئنم سامیار به داشتن مادری مثل تو افتخار می کنه... دعای خیر ما همیشه پشت و پناهتونه...
امروز تولد منه!
![]()
یک سال دیگه گذشت. امروز برگشتم و پستی رو که پارسال برا تولدم گذاشته بودم خوندم، راستش باورم نمی شد که یه سال از نوشتن اون خطا گذشته! زمان مثل برق و باد می گذره و تنها یه سوال تو ذهنم باقی می مونه و اون اینه که آیا سوار بر این اسب بادپای زمان، فرصت رسیدن به همه اون لحظه هایی رو که می خوام رو خواهم داشت یا نه! این اسب بادپا کی منو زمین میندازه و خودش به سرعت برق و باد به راهش ادامه میده؟!
امروز دو ماه و سه روز از سال 88 می گذره! یادمه لحظه تحویل سال که دست در دست تو داشتم سال نویی رو شروع می کردم (با توجه به اینکه عدد سال 88 از دو تا 8 خوشگل کنار هم ساخته شده که این عدد برای ما خیلی عزیزه!!!) با هم می گفتیم یکی از این هشتا منم و یکیشم تو! مثل همیشه کنار هم! اشک شوق تو چشم هردوتامون حلقه بسته بود و هر دومون آرزوی بهترین هارو برای همدیگه و برای زندگیمون داشتیم. هم من می دونستم تو دل تو چی می گذره و هم تو از غوغای دل من باخبر بودی. توی این دو ماه و سه روز، همه چیز خوب و قشنگ بوده و تو مثل همیشه اسوه عاشقانه ترین ها و بهترین ها، مخصوصاً توی این هفته آخر که برام سنگ تموم گذاشتی و برای بار n ام بهم ثابت کردی که اشتباه نکردم. فرشته بدون بال من! زبونم از گفتن اونچه توی دلم می جوشه قاصره، ولی می دونم که حباب های این جوشش توی فکر تو می ترکن. و حالا روز چهارم از ماه سوم فرا رسیده! مثل همیشه از یه ماه پیش هر روز روزارو شمردم تا روز تولدم رسیده!!! تو هم با من همپا شدی و شمردی!!! امروز، مسرورترین منم که آغاز سال بیست و ششم زندگیمو با طنین تبریک تو شروع کردم، خوشبوترین منم که اولین نفس بیست و شش سالگیم عطر بوسه گرم تورو داشت، خالص ترین منم که نابترین عشق دنیارو با خود به سرآغاز بیست و شش صالگی می برم و زیباترین منم که زیباترین هدیه هستی به من ایمان عشق زیبای تو بوده و
... این ترانه من است...
توی چهارمین روز از سومین ماه سال 88 (سال من و تو!) هیچ چیزی برام ارزشمندتر از این نیست که بیست و شش ساله شدم و من هنوز تورو دارم و تو هنوز منو! و اما آرزوی امروزم، از اعماق همه ذره های وجودم آرزو می کنم که همیشه کنارم باشی، مرا بن بست خلوتی بس!
و حالا من بادپاتر از اسب زمان می دوم، گریز باید کرد...
دستمال
کاغذی به اشک گفت:
قطره قطرهات طلاست
یک کم از طلای خود حراج میکنی؟
عاشقم !
با من ازدواج میکنی؟
اشک گفت:
ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!
تو چقدر سادهای
خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما
تو مچاله میشوی
چرک میشوی و تکهای زباله میشوی
پس برو و بیخیال باش
عاشقی کجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال کاغذی، دلش شکست
گوشهای کنار جعبهاش نشست
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سفید و نازکش دوید
خونِ درد
آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکهای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او با تمام دستمالهای کاغذی فرق داشت
چون که در میان قلب خود
دانههای اشک کاشت.
(ارسال شده از طرف یه دوست که اسمشو نمی دونم!)
دوست عزیزم «فریاد بی صدا» منو دعوت به یه بازی کرده. بازی یه قانون داره و اون اینه که باید تموم قوانین زندگیمو که بهش عمل می کنم بیان کنم! چند روزی هست که دارم به این بازی و اینکه به چه چیزایی باید اعتراف کنم فکر می کنم. به نظر بازیه خیلی جالبیه! هرکسی که دلش بخواد می تونه باما هم بازی بشه! نیازی هم به دعوت نیست، یه جور تست خودشناسیه، مگه نه؟!
1- سعی می کنم همیشه صادق باشم، من و عشقم از اول آشناییمون اینو به عنوان قانون داشتیم و میشه گفت یکی از پایه های محکمیه که زندگیمونو رو اون بنا کردیم. راستش این موضوع یه جورایی جزو مهریه ام حساب میشه!!! چه جوری؟! این جوری که در زمان تعیین مهریه و بعد جاری شدن خطبه عقد، مادرشوهرم سه تا صین رو جزو مهریه ام دونسته: صفا، صمیمیت و صداقت!! به خاطر همینم صداقت برام هم قانونه هم مهریه!! دروغ نباشه، انصافاْ هم بهش عمل می کنم!
2- سعی می کنم به کسی که شریک زندگیمه افتخار کنم، همیشه و همه جا سعی می کنم شخصیتشو پیش دیگران بزرگ کنم، هیچ وقت دوست ندارم تخریبش کنم واسه همینم خیلی وقتا به ناحق هم که شده!! ازش دفاع می کنم! گاهی هم مجبور میشم واسه اینکه خراب نشه گناه خیلی چیزارو به گردن بگیرم، یه ذره سخته ولی ارزششو داره! موقعی که به عشقم افتخار می کنم که از هر لحاظ ایده آل و لایقه خیلی احساس خوبی بهم دست می ده!! به امتحانش می ارزه! پیشنهاد می کنم حتماً تجربه کنید!
3- سعی می کنم به چیزایی که دارم قانع و شکرگذار باشم، هرچند پیشرفت رو دوست دارمو براش تلاش می کنم. چیزایی مثل موقعیت زندگی، شرایط مالی، تحصیلات، موقعیت کاری و خیلی چیزای دیگه. به قول یکی از عزیزترینام خیلی ها هستند که دلشون می خواد یک دهم موقعیت منو داشته باشند! وقتی به حرفش فکر می کنم می بینم که راست می گه! درسته که من عاشق پیشرفتم ولی باید خدارو شکر کنم که تو این دوره زمونه ای که همه چیز قحطی شده!! من هم تحصیلات دارم، هم کار خوب دارم، هم یه زندگی سالم و در حد خودم مرفه دارم و هم یه عشق بزرگ که همیشه به داشتنش افتخار می کنم. خدا رو شکر! راستش این قانون اخیراً برام یه رنگ دیگه پیدا کرده! آخه بعد از تحویل سال که با فرشید باهم قرآن رو باز کردیم، تنها حرفی که خدا تو آیاتش بهمون گفت این بود که «برای چیزهایی که دارید به خدای خود شکر گذار باشد» جالبه که بعد که برای زندگیمون تفألی به حافظ زدیم اونم تو یکی از بیت هاش این موضوع رو بهمون گفت! البته بازم فکر می کنم که در کنار شکرگذاری به خدای بزرگم، همیشه برای پیشرفت تو همه زمینه هایی که برام ممکنه تلاش خواهم کرد.
4- یه کمی لجبازم! خودم خوب می دونم که گاهی می رم رو دنده لج!! کاریشم نمیشه کرد! توضیح زیادی هم نمی خواد!!!!
5- همیشه دوست دارم دوستای قدیمی رو حفظ کنم! حالا که سال ها از دوران مدرسه و دانشگاه می گذره، تقریباً با همه دوستام رابطه دارم. حالا چه اینترنتی چه تلفنی و چه دیداری. همیشه فکر می کنم لحظه هایی که با دوستام سپری کردم ارزش یارآوری داره، واسه همینم دوست دارم همیشه دوستامو داشته باشم. البته این قانون بعضی موقعا تو دردسر هم می اندازه!! مثلاً موقعی که یکی (به دلایل مختلف مثل دغدغه های زندگی، شوهر، بچه، دوری یا هرچیز دیگه!) تمایلی به ارتباط متقابل نداره! ولی من که از رو نمی رم!!
تا حالا 5 تا از مهمترین قانونای زندگیمو نوشتم! فکر می کنم ست اول بازی تموم شد!! بقیه اش باشه برا یه فرصت دیگه که بازم میام و اعتراف می کنم! پس تا بعد!