: تولدت مبارک!
امروز تولد تواِ! چقدر بزرگ شدی! چند وقتی هست که منتظرم این روز برسه. بازم مثل همیشه یه عالمه نقشه تو سرم دارم. گاهی غصه می خورم که چرا نمی تونم خیلی هاشونو عملی کنم، گاهی هم با خودم می گم، یه کار کوچیک می تونه یه خاطره بزرگ بسازه! می دونم که تو هم مثل من فکر می کنی. به خاطر همینم خیالم راحته. تو خیالمه امسال روز تولدت رو دوتایی با هم و تو خلوت لونه کوچیک خودمون بگذرونیم. من، تو، هکه چراغ های خاموش و یه نسیم عاشقانه که آروم می وزه و شمع های تولد تورو خاموش می کنه.
خیلی با خودم فکر کردم که برای هدیه تولدت چه رنگ کاغذ کادویی رو انتخاب کنم؟! اونو با کاغذ قرمز بپیچم تا بهت بگم که ناگهانی تر از اومدت، شراره های آتش سوزان عشقمون همچنان سرخ و داغه. با کاغذ سبز ببندمش تا بهت نشون بدم که بارانی تر از لحظه، طراوت زندگی با تو بودن مثل رگه های بی قرار بهار هنوز سبزِ سبزِ! برا هدیه ات کاغذ آبی رو انتخاب کنم تا داد بزنم که عمیق تر از دعا، آسمون بلند هستی ما هنوز عین روز اول صاف و آبی می درخشه. کاغذ سفید رو بردارم تا بدونی که بی دریغ تر از نان، حضور قشنگت برای من سفیدبختی رو رقم زده. یا شایدم هدیه ات رو یا کاغذ زرد بپیچم تا بهت بگم که عطش تر از سراب، مثل خورشید تو فضای بی دریغ و نرم زندگیمون می درخشی... زرد و تابناک...
دارم به تو فکر می کنم
فقط فکر می کنم
اما
تمام لحظه ها پر می شوند از : سطرهای عاشقی
اولین روز تولدت بعد آشناییمون یادت میاد؟! من تو یه شهر دیگه بودم و تو تو یه شهر دیگه. خیلی فکر کردم که از راه دور چه طور می تونم خوشحالت کنم!؟ خیلی فکر کردم... یادته دسته گلی رو که بی نام و نشون اومد در خونه تون! این بهترین راهش بود! هنوز بعد پنج سال، لبخند رضایت اون روز رو می شه تو دیکته خاطراتت دید. قشنگ بود...
مرد من! حالا که نفس های 28 سالگی داره تو سینه ات پر و خالی می شه، حالا که 28 بهار رو خاطره رو با گره تلألو سیب پشت سر گذاشتی، حالا که 28 بار طعم پخته تر شدن رو چشیدی، آرزو می کنم که 28 سال و 28 سال های دیگه... چرخ دلت بر وفق بچرخه و کودک ناز وجودت در پی بادبادک بی شک زمان، خستگی و ایستادن رو تجربه نکنه...
به حرمت هشتِ عاشقی، هشت بار می گم:
دوستت دارم...
دوستت دارم...
دوستت دارم...
دوستت دارم...
دوستت دارم...
دوستت دارم...
دوستت دارم...
دوستت دارم...
نوشته شده توسط رعنا در روز پنجشنبه 20 تیر ماه سال 1387 ساعت 2:16 PM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[4]
: پس از مدت ها
خیلی وقت بود که اینجا پستی نذاشته بودم! امروز خیلی فکر کردم که چیزی بنویسم که همه این چند روز نبودنم رو جبران کنه، آخرش به این نتیجه رسیدم که یه تکه هایی از شعر حمید مصدق رو اینجا بیارم. چون هم خیلی دلم هواشو کرده، هم با روحیه امروز من سازگاره، هم هر قسمتش رو می تونم به یکی از کسایی که دوستشون دارم تقدیم کنم و با زبون بی زبونی بهشون بگم که به یادشونم، حتی اگه اینجا نباشم.
...
وای باران، باران؛
باران؛
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور،
وای باران،
باران،
پر مرغان نگاهم را شست
خواب رویای فراموشی هاست!
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشی هاست.
من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها می بینم،
و ندایی که به من می گوید:
«گرچه شب تاریک است
دل قوی دار
سحر نزدیک است»
...
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر در صبحدمان داس به دست
آسمان ها، آبی
- پر مرغان صداقت آبی است-
دیده در آینه صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
می گشاید پر و بال.
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری؟
نه!
از آن پاک تری!
توبهاری؟
نه!
بهاران از توست
از تو می گیرد وام،
هر بهار این همه زیبایی را
...
گل به گل، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تواند.
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوگواران تواند.
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک، اما آیا
باز برمی گردی؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد!
...
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم،
- می توانی تو به لبخدی این فاصله را برداری!
تو توانایی بخشش داری
دست های تو، توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد
چشم های تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از رندگی من هستی
...
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی، روی تو را
کاشکی می دیدم.
شانه بالا زدنت را
- بی قید-
و تکان دادن دستت که
- که مهم نیست زیاد-
و تکان دادن سر را که
- عجیب! عاقبت مرد؟
افسوس-
کاشکی می دیدم!
من به خود می گویم:
«چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد»
نوشته شده توسط رعنا در روز دوشنبه 10 تیر ماه سال 1387 ساعت 3:20 PM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[9]
: ارزش انسان
دشت ها آلوده است
در لجنزار گل لاله نخواهد رویید
در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید؟
فکر نان باید کرد
و هوایی که در آن
نفسی تاره کنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعه دل ها را
علف هرزه کین پوشانده است
هیچ کس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد
که چرا
ایمان نیست!
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست!
(حمید مصدق)
نوشته شده توسط رعنا در روز یکشنبه 26 خرداد ماه سال 1387 ساعت 5:15 PM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[8]
نوشته های خاک خورده... : آغاز
ای تازه دیرینه!
من تو را خواب دیده بودم
و تعبیرش
نگاه عاشقانه ات بود
به التماس تنهای چشمم
و ...
گره خورده بودیم...!
(شهریور 1385، شهرک مهاجران اراک)
نوشته شده توسط رعنا در روز سه شنبه 21 خرداد ماه سال 1387 ساعت 5:36 PM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[7]
: فاصله
این پست رو تقدیم می کنم به مینای عزیزم، در جواب پست قشنگی که امروز گذاشته بود و منو خیلی تحت تأثیر قرار داد.
"به احترام رفتن پاک امیر سکوت می کنم..."
دور مانده من!
من همیشه در نیستی تو
سنگی به شیشه می زنم
برای بیداری
صبح است، نفسی تازه می کنم
بگو!
کی آفتابی می شود صحن دستانت
تا رنگی بزنم بر چهره آسمان
از تو
هیچ چیز به یادگار نمانده است
جز
پیراهنی که نمی شناسمش
کسی شبیه یک ستاره
دیشب آمده بود
کفش هایش
مثل کفش های تو بود
سوغات برایم آورده بود
مشتی پروانه و گم شد همانجا
که من ایستاده بودم
مادرم گریه می کند
تنهاتر از همیشه
نمی دانم کسی شبیه یک ستاره مرده
یا من
که هیچ فصلی زنده نبوده ام!
ناگهان
چشمان لنگه به لنگه ام را دوختم به نبودن مردی
که جنازه ام را می برد
به سمت پنجره ای
که در نقاشی هایم هاشور خورده بود
برای خودم
همیشه تا تو
یک وجب فاصله می گذارم
تا فرداها اما
طول می کشد برسم به خانه تو
دیریست!
تنها مانده ام
با پیراهنی که جیب هایش پر از پروانه است
تا پرواز هم
فاصله ای نمانده است
سهم من یادت نرود!
حالا دیگر
آرزویی
جز شستن پیراهنت ندارم!!!
نوشته شده توسط رعنا در روز یکشنبه 12 خرداد ماه سال 1387 ساعت 5:02 PM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[3]
: جادوی بی اثر
پر کن پیاله را
کاین آب آتشین
دیری است ره به حال خرابم نمی برد
این جام ها که در پی هم می شود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب می رباید و آبم نمی برد
من با سمند سرکش جادویی سراب
تا بی کران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره اندیشه های گرم
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریزپا
تا شهر یادها
دیگر شراب هم
جز تا کنار بستر خوابم نمی برد
هان ای عقاب عشق
از اوج قله های مه آلود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد
آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد
در راه زندگی
با این همه تلاش و تقلا و تشنگی
با اینکه ناله می کشم از دل که: آب... آب...
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد!
پر کن پیاله را...
نوشته شده توسط رعنا در روز پنجشنبه 9 خرداد ماه سال 1387 ساعت 1:23 PM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[2]
: تصویر سکوت
نمی دانم...
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی دم گرم و چموشش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند
هر دم سکوت مرگبارم را ...
(دکتر علی شریعتی)
نوشته شده توسط رعنا در روز سه شنبه 7 خرداد ماه سال 1387 ساعت 7:10 PM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[2]
: تولد، اشک، زندگی
امروز تولد منه! شاید یه روزی مثل امروز بود، شایدم سردتر یا گرمتر، شایدم هوا ابری بود... نمی دونم... بابام همیشه یه حرف جالب می زنه! می گه آدم وقتی به دنیا می یاد به زور ازش می خوان گریه کنه! حتی اگه این کارو نکنه می زننش تا اشکش در بیاد، این گریه یعنی زندگی! و زندگی یعنی گریه! چقدر جالبه!! "رعنا جون"! هر وقت دلت پر شد اشک بریز و یادت باشه که گریه خود زندگیه!

نوشته شده توسط رعنا در روز شنبه 4 خرداد ماه سال 1387 ساعت 1:28 PM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[5]
نوشته های خاک خورده... : ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید...
بارون میاد، خیال بهار راحته و من بازم خسته ام. درست مثل یه نیمکت خالی گوشه یه پارک، یا مثل یه سکه دوریالی که دیگه هیچ کس براش ارزش قائل نیست. مثل یه ترانه قدیمی، مثل یه خاطره کهنه که هزار بار مرورش می کنی و دوباره می ذاریش تو صندوقچه دلت. مثل خودم، مثل تموم آدما. مثل همه لحظه هایی که میان و میرن و هیچ کس نیست که ازشون بپرسه چرا همشون مثل همن. راستی من چه طور تعریف می شم؟ من که هنوز نمی دونم باید ماهو بدزدم یا هسته خرمارو. من هنوز نفهمیدم آدما برای چی از هم فرار می کنن ولی وقتی به هم می رسن می گن "سلام"! این روزا همه عادت دارن با کلمه ها بازی کنن و چقدر دل آدم می شکنه وقتی تو دل این بازی قرار می گیره. قدم می زنم، نگرانم! بوی خاک تازه بارون خورده رو نمی شه حس کرد، آخه یکی نیست بگه مگه خاک چه دشمنی با شما داشت که همه خیابون هارو آسفالت کردید؟ آسمون چه بدی به شما کرده بود که یه سقف دیگه ساختید...!!!
سهم من از زندگی چیه؟ سهم من یه سوال بی جوابه، یا شاید یه سیب گازخورده که هیچ کس بهش اهمیت نمی ده. سهم من شاید همون گلدونیه که هیچ وقت توش گلی نبوده. سهم من تویی! تویی که وجود نداری! من بی تو مثل یه بچه ام که هیچ وقت توپ نداشته!
حالا دیگه تنهام. از وقتی رفتی من نه سبزِ سبزم نه زردِ زرد. چرا؟ چون هنوز منتظرم. شاید خورشید فردا یه جور دیگه طلوع کنه. فقط فرقش اینه که انتظار زرد رو با الف اشک می نویسن و انتظار سبز رو با الف امید! دوباره تبعید شدم، از خودم به خیال تو. نصف دلم پیشه تواِ و نصف دیگرش رو شما فکر کنین که گم شده! وقتی تو بودی روز رو داشتم، حالا شب مال منه و تازه فهمیدم که شب لطیف تره! وقتی تو بودی خنده با من بود، حالا اشک رو دارم و تازه فهمیدم که اشک مهربون تره! وقتی تو بودی سبد سبد بهار داشتم، حالا خزون مال منه و تازه فهمیدم که خزون عاشق تره! وقتی تو بودی تورو داشتم، حالا خیالتو دارم و تازه فهمیدم که خیالت موندگارتره! خلاصه اینکه این فقط تویی که تکرار نمی شی (قشنگ ترین سهم من از زندگی!!) تو رفتی ولی من تازه رسیده بودم. تو تعبیر همون خوابی هستی که هیچ وقت ندیدم، تو همون لبخندی هستی که هیچ وقت رو لبام ننشست. تو مثل هیچ کس نیستی، تو حتی مثل خودت هم نیستی...!
یه عمر گذشت، ما آدما همیشه همه کس بودیم غیر از اون کسی که باید باشیم. دیگه وقتش نرسیده که نقاب از چهره برداریم و با چشم های خودمون دنیا رو ببینیم؟
هنوز بارون میاد، خیال بهار راحته و من بازم خسته ام... و تو ... فراموش نکن که فراموش شده ها فراموش کننده ها رو هیچ وقت فراموش نمی کنن...
(تقدیم به لطیف ترین صاحب لطیف ترین ها : فریادبی صدا)
نوشته شده توسط رعنا در روز پنجشنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 2:54 PM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[4]
اشعار حمید مصدق : کویر من
کویر تشنه باران است
و من تشنه خوبی
به من محبت کن!
که ابر رحمت اگر در کویر می باری
به جای خار بیابان
بنفشه می رویید
و بوی پونه وحشی به دشت برمی خاست
چرا هراس؟
چرا شک؟
بیا
که من بی تو
درخت خشک کویرم که برگ و بارم نیست!
امید بارش باران نوبهارم نیست...
نوشته شده توسط رعنا در روز سه شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 3:13 PM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[2]
: دوست
این شعر قشنگ از نوشته های سهرابه. یهو دلم هوای این شعرو کرد و اینجا گذاشتمش
بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و باتمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید
صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود
و پلک هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد
و دست هاش
هوای صاف سخاوت را
ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما کوچاند به شکل خلوت خود بود
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را
برای اینه تفسیر کرد
و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود
و او به سبک درخت
میان عافیت نور منتشر می شد
همیشه کودکی باد را صدا می کرد
همیشه رشته صحبت را
به چفت آب گره می زد
برای ما یک شب
سجود سبز محبت را
چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفه سطح سنگ دست کشیدیم
و مثل یک لهجه یک سطل آب تازه شدیم
و بارها دیدیم
که با چه قدر سبد
برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت
ولی نشد
که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چه قدر تنها ماندیم

نوشته شده توسط رعنا در روز یکشنبه 22 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 1:07 PM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[6]
یادداشت های زنده یاد حسین پناهی : ...
بی شک
جهان را به عشق کسی آفریده اند
چون من که آفریده ام از عشق
جهانی برای تو...
نوشته شده توسط رعنا در روز جمعه 20 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 10:14 AM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[3]
: صبحونه!
امروز صبح بعد از مدت ها با هم صبحونه خوردیم! یاد اون موقع هایی افتادم که ۶ روز هفته رو روز شماری می کردیم و هر روز که بیرون می رفتبم یه چیز تازه برای صبحونه جمعه مون می خریدیم تا صبح جمعه برسه و سر یه میز با هم یه صبحونه جانانه بخوریم و از اینکه با همیم خدا رو شکر کنیم! حالا چند وقتیه که چون جمعه ها میری سر کار اون صبحونه جانانه!! فراموش شده...
دیروز که از سر کار خسته و ناراحت برگشتی و وقتی ازت دلجویی کردم٬ برام توضیح دادی که چه طور صاحب کارت با همه بی سوادیش باهات بدخلقی کرده٬ خیلی غصه خوردم٬ ولی وقتی ازم نظرم رو پرسیدی بهت گفتم که "ترجیح می دم هیچی نگم!" تو هم در جوابم گفتی که "باشه٬ چون می دونم که حق با توئه". به جمله ات خیلی فکر کردم! عزیزم... دلم می خواست بهت بگم که تو داری تقاص اشتباه پدرت رو پس می دی... ولی من بازم سکوت می کنم....مثل همیشه...ولی بدون که دلم نمی خواد هیچ وقت ناراحت ببینمت...
بازم یه هفته دیگه صبر می کنم به امید اینکه بتونیم بازم باهم صبحونه بخوریم! دوستت دارم...
نوشته شده توسط رعنا در روز جمعه 20 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 10:00 AM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[1]
: گلی برای تو
دیروز از سر کار دیر برگشتم. خیلی خسته و کلافه بودم. ناهار نخورده بودم و غذای ناهار تو دستم بود، چون می دونستم که فرداش مأموریتم و اداره نمی رم، بعدش هم که پنج شنبه بود و دنبالش هم جمعه! به خاطر همینم هرچی کتاب و جزوه داشتم که برده بودم اداره، با خودم برداشنم تا برگردونم خونه. به خاطر همینم کیفم خیلی سنگین بود، ماشین هم که دستم نبود و باید با تاکسی برمی گشتم! وقتی تو حیاط اداره راه می رفتم، یهو یه گل خیلی خوشگل نظرم رو به خودش جلب کرد. خیلی زیبا و جذاب بود. کلی با خودم کلنجار رفتم تا بالاخره خودمو راضی کردم که بچینمش. می خواستم بیارمش برای تو! به خاطر همینم مثل همیشه تو عرض یه ثانیه یه نقشه جانانه کشیدم تا سورپرایزت کنم. هوا خیلی بد بود و باد تندی می وزید. احساس کردم باد داره گلبرگ های گلت رو ارش جدا می کنه، به خاطر همینم هرچی داشتم تودست چپم گرفتم و گل تورو تنهایی تو دست راستم گرفتم تا باد پژمرده اش نکنه! همه راه رو این طوری طی کردم، شرایط سختی بود، باد مقنعه ام رو بلند می کرد و جلوی چشمم می گرفت، ولی تسلیم نشدم! با اون شرایط سخت ادامه دادم و از گلت محافظت کردم تا سالم بهت برسونمش. تا بالاخره به توی کوچه رسیدم. دلم تاپ تاپ می زد و صدای ضربان قلبم رو به وضوح می شنیدم. می دونستم که چون دیر موندم، تو زودتر از من رسیدی خونه و الآن تو خونه ای. با خودم فکر کردم، الآن تو هم مثل هرروز من که از نیم ساعت قبل اومدنت پشت پنجره منتظرت می شم که بیای، از شیشه داری تو کوچه رو نگاه می کنی تا برسم. بعدش هم مثل هر روز من، از هیجان دیدنم کلی برام دست تکون می دی و بعد باز مثل من، متوجه می شی که یه رهگذر، نگهبان آپارتمان، همسایه، صاحب سوپرمارکت روبرو، یا هر کس دیگه ای که داره اون صحنه رو می بینه، تو دلش بهت می خنده و یه کم خجالت می کشی، ولی فوری بی خیال می شی و می دوی سمت آیفون تا زودتر از اینکه من زنگ بزنم خودت درو برام باز کنی. درست مثل کاری که من هر روز تکرارش می کنم و هیچ وقت هم خسته نمی شم! تو این افکار غرق بودم که یهو به خودم اومدم و دیدم روبروی آپارتمانم! به پنجره نگاه کردم، نبودی...!! آرامش پرده پشت پنجره هم نشون می داد که مدت هاست کسی اونو کنار نزده تا بیرون رو نگاه کنه! (احتمالاً از دیروزش که من اونجا منتظر اومدن تو بودم!)... مضطرب و با قدم های سنگین از پله ها اومدم بالا. زنگ زدم، درو برام باز کردی... دیدمت! یهو یاد گلت افتادم، دستم رو بالا آوردم تا بهت تقدیمش کنم، چشمام به گل خیره شد! گل قشنگ پژمرده بود، گلبرگ هاش شل شده بودن وساقه اش هم کج شده بود! ولی آخه من که این همه برای زیبا رسوندنش به تو تلاش کرده بودم! حیف! گلها چقدر عمرشون کوتاهه! گاهی حتی کوتاهتر از یه نفس...
اومدم تو، شونه چپم به خاطر سنگینی وسایل تو دستم حسابی درد می کرد، کف دستم هم تاول زده بود! اون قدر خسته شده بودم که رو مبل خوابم برد...
باشه! قول می دم نه ناراحت بشم که چرا پشت پنجره منتظر اومدنم نبودی، نه غصه می خورم که چرا گلت پژمرده شد!
عیبی نداره! فقط می خواستم بگم دوستت دارم، دنبال بهونه می گشتم، همین!
و من فردا بازم پشت پنجره منتظر اومدنت می شم... مثل همیشه...

نوشته شده توسط رعنا در روز چهارشنبه 18 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 5:32 PM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[2]
: دلم برات تنگ شده...
هیچ فکر نمی کردم کسی از برگشتنم خوشحال بشه! اما... امید تازه ای گرفتم... گاهی با خودم فکر می کنم، من کجای این دنیام؟ کی دلش برای من تنگ می شه؟ برای کی مهمه که شادم یا غمگین؟ بیهوده ام یا آشفته... اصلاً شبیه خودم هستم؟ ولی حالا حس خوبی دارم، فریاد بی صدایی دارم توی دلم، مینایی دارم که ترک خورد اما می دونم که نشکست... و تورو دارم... این عشقه یا دوست داشتن...؟ هنوز نمی دونم... راحتم، چون می دونم که نوشته هامو نمی خونی! اینجا جایی برای اعتراف هست، جای امنیه! امروز قید کارو صدری (رئیسمه!!) و گزارش و زندگی و خلاصه قید همه چی رو زدم تا بنویسم... بنویسم که چقدر دلم برات تنگ شده... چقدر دلم می خواست که زمان برمی گشت و دوباره بچه می شدیم! گفتی کودک وجودمون نمی میره! اما... حرفتو باور کرده بودم... چقدر ساده بودم! یادش به خیر! یاد چشمای دریاییت به خیر! یاد هق هقای عاشقیت به خیر! یاد دغدغه های سادگیت به خیر! یاد دستای خالیت به خیر! یاد تو به خیر! یاد عشق به خیر! اسمت رو عشق گذاشتم... یادته! گفتم عاشقم، چون اسمت رو گذاشتم "عشق"! یادته! کاش یه کم منو یادت بود! هر روز دوستم داری، هر روز منو هزاران بار می بوسی، هر روز دستمو می گیری و نازم می کنی، هر روز برام آواز می خونی، بهم لبخند می زنی... می دونم، می خوای دلمو وا کنی، اما... دلم برای "تو" تنگ شده... اسمتو چی صدا کنم؟! یادته هر وقت بهت sms می دادم. اولین جمله ام "!salam eshgham" بود! اما حالا حتی یادت نمی آد که چند وقته برات این جمله رو ننوشتم! "وای برمن! وای بر من گر تو آن گم گشته ام باشی..." همه smsهایی رو که بهم دادی، همه رو نوشتم و نگه داشتم! از روز اول! چند سال پیش! یادت میاد...؟ یادته چقدر برای این کار بهم می خندیدی؟ حالا گاهی می رم سراغشون، چندتایی شونو می خونم تا یادم نره که چقدر عاشقم بودی... شاید تو هم از این می ترسیدی! که اینقدر برای این کارم بهم می خندیدی! می ترسیدی که اون نوشته ها یه روز مدرک عشقت باشه! که هست!! برگرد! دلم برات تنگ شده... برگرد! دلم برات تنگ شده و دل تنگی تو شبیه هیچ کدوم از دلتنگی های دنیا نیست، برگرد... دیگه دلم با خنده و بوسه و ناز وا نمی شه! دیگه نمی تونم تو چشات نگا کنم، چون می ترسم غرق نشم! دیگه نمی تونم دستتو محکم بگیرم چون می ترسم نسوزم از گرمیش! دیگه نمی بوسمت چون... (و تو فهمیدی و هر روز گلایه می کنی!) گلایه ات از منه یا از خودت؟ بگو... حتی می ترسم بهت فکر کنم، چون می ترسم فکر کنم که دیگه عاشق نیستم! از این یکی خیلی می ترسم! دلم برات تنگ شده... دلم برای عشق تنگ شده... برگرد...
نوشته شده توسط رعنا در روز سه شنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 3:53 PM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[2]
آخرین مطالب
|