روزهای خیلی سختی می گذره. یه اردیبهشت سرد و سخت. یه روزگار وحشی و خشن و یه من الکی و بی حوصله. همین طور هر روز می گذره... خوب نمی شم. هر روز بد و بدتر می شم. داستانم خیلی طولانیه، خیلی طولانی تر از اونی که تو ذهن و حوصله کسی بگنجه. این غم هرروز با من زندگی می کنه، صبح با من بیدار می شه، با من میاد سر کار، با من کار می کنه، می جنگه، عصر با من برمی گرده خونه، تو خونه می چرخه، تو لباسام، تو کفشام، لای خاطراتم، تو بوفه کنار دیوار، توی لب تابم، لای CD هام، همه جا... با من غذا می خوره، مثل یه لقمه آتیش می ره تو حلقم، تو دلم. وقتی به فرشید نگاه می کنم، جلوی چشمم وای میسته، نمیذاره درست ببینم! جلو چشم تار می شه. با من میاد بیرون، تو شهر می چرخه، می بینه، می شنوه، می خوره، می نوشه، تا خونه مامانم اینا هم میاد! بعد باز با من برمی گرده خونه، با من میاد تو رختخواب، کز می کنه، آتیش می زنه، می سوزونه، داغون می کنه... بعد با من می خوابه، تو رویاهام پرسه می زنه، شکل میده، آزار می ده، خسته می کنه... و صبح دوباره تو چشمای من بیدار می شه و ... از همه بدتر این که همچین تو چشام بیتوته کرده که نمی ذاره گریه کنم، نشسته تو گلوم نمیذاره بغضم بترکه و سبک بشم و مجبورم می کنه این بار سنگین رو همش به دوش بکشم.
با «می» که حرف می زنم، گفت باید بیخیال شی، چشم و گوش بسته بشینی یه گوشه و هیچی نگی. با هیچ کس در این مورد حرف نزنی، حرف هیچ کس رو نشنوی. می گفت باید کلاً فراموش کنی که چی گذشته، چون آقای «مه» خیلی خطرناکه و ازش هرکاری برمیاد! به قول خودش میاد کرم می ریزه تو زندگیت! «می» می گه باید از همه چی بگذری. یا به عبارت بهتر بری بمیری! آره، دقیقاً همینه. اگه قرار باشه در برابر این بی عدالتی لب به سخن باز نکنم، این برای من یعنی مرگ. باید بشینم و تماشا کنم که آقای «مه» هر چی دوست داره و هر چقدر میلش می کشه داستان ببافه و به هرکی رسید نقل کنه، اطرافیانم هم هرچی دوست دارن بگن، هرجور دوست دارن فکر کنن، هر طور که جذاب تره قضیه رو تحلیل کنن، منم بشینم یه گوشه و از دور تماشا کنم... آره این راحت ترین راهه ولی بهترین راه نیست! این سکوت یعنی من همه چیز رو می پذیرم، این برای من یعنی مرگ...
الان مدت هاست که با خودم حرف می زنم، تو خیالم با آدم های اطرافم صحبت می کنم، بحث می کنم، توضیح می دم، ولی وقتی به خودم میام می بینم که همش خیال بوده! هیچ کس صدای منو نمی شنوه، هیچ کس... کی فکر می کرد من به این حال و روز بیفتم! منی که هر سال از یک ماه قبل از روز تولدم روزشماری رو شروع می کردم و هرروز با شادی به فرشید یادآوری می کردم که 30 روز مونده به تولدم، 29 روز مونده... 12 روز مونده... 4 روز مونده... تازه هرروز به مامان اینا هم زنگ می زدم و یادآوری می کردم، هدیه هامو خودم انتخاب می کردم، امسال دو روز پیش فرشید یادم انداخت که 8 روز مونده به تولدم، و این برام خیلی تلخ بود. اردیبهشت داره تموم می شه و من هنوز به خاطر ندارم که امسال از یه روز اردیبهشتی لذتی برده باشم. دیگه کتاب هم نمی خونم، چون وقتی به خودم میام می بینم که 20 برگ ورق زدم و خوندم اما به یاد ندارم که چی خوندم! حوصله پیاده روی های عصرونه از من رخت بربسته، حتی یادم هم نمی افته که می شه قدم زد، تازه شد. دارم ذره ذره تو خودم می میرم، می پوسم و این مردن و پوسیدن بی صداست... هر اون چه که برام مهم و پررنگ بود آروم آروم رنگ می بازه. کی فکر می کرد من به این حال و روز بیفتم! همیشه رابطه سالم منو فرشید جزو افتخاراتم بود، همیشه با غرور داستان دوستی و نامزدی و ازدواجمونو برا همه تعریف می کردم. و حالا چه به روزم اومده... اولا فرشید خیلی سعی می کرد آرومم کنه. همش دل داریم می داد و ازم می خواست که به مسائل فکر نکنم. اما یواش یواش اونم به عمق فاجعه پی برد. حالا من موندم و فرشید با یه غرور شکسته. خودش هیچی نمی گه، همش به روم می خنده، مثل همیشه مهربون، ساده... ولی دیدن غم توی سادگی نگاهش برای منی که سال هاست کارم زل زدن تو چشای فرشیده کار سختی نیست. اونم غصه می خوره، آب می شه، داغون می شه ولی هنوز اون قدر سبزه که برای این که من زرد نشم، هیچی به روش نمیاره. ما هر دو شکستیم و صدای شکستنمون رو فقط خودمون شنیدیم. اونِ شکسته تکه های منو جمع می کنه و منِ شکسته تکه های اونو پینه می کنم. تا کی می خوایم این طوری زندگی کنیم، معلوم نیست...
انگار همه آدمای شهر عوض شدن، همه یه جور دیگه نگامون می کنن. «شه» که ذاتاً منو از زندگیش پاک کرده، از همه سنگین تر برام، باور کردن اون بود. بی این که هیچ توضیحی بخواد، فرصتی بده. «شر» رو سر تقاطع می بینم، به رسم آشنایی بوق می زنم و سلام می دم، به سردی نگام سرد می کنه و با اکراه جوابم رو می ده و سریع رد میشه. «با» مدت هاست که خبری ازمون نگرفته، برای عرض تبریک بهش sms می دم، جواب نمی ده! بعد چند روز دوباره sms میدم، جواب سربالایی می ده و برای فرار از صحبت، می گه پشت فرمونم! «نس» که قرار بود هفته قبل بیاد خونه مون عیادتم، هنوز خبری ازش نیست. «ال» که خیلی ادعای دوستیش می شد، مدت هاست که خبری ازم نگرفته. «اخ» و «لام» هرجور دوست دارن فکر می کنن. «بن» و «عین» هم که دورن و فکر می کردم شاید هنوز قصه ها به اونا نرسیده باشه هم کمرنگ تر از همیشه ان... واقعیتش اینه که من نمی تونم یه دنیای جدید با آدمای جدید خلق کنم! ما تو همین دنیا زندگی می کنیم، تو همین هوا نفس می کشیم و هر روز داغون تر می شیم. پس باید یه کاری بکنم، باید یه تلاشی بکنم، یه تکونی، یه نشونه ای.
صبوری می کنم، صبوری می کنم، صبوری می کنم!
نهار دیروزو مهمون فرشید بودیم، با کلی دبدبه و کب کبه یه نهار عالی برامون آماده کرد، یه غذای فوق العاده، نیمرو!!! هیچ یادم نمیاد که این همه عاشق نیمرو بوده باشم، حسابی خوردم و اصلاً به این فکر نکردم که دارم ناپرهیزی می کنم!
دیروز همه چی خوب بود! همه چی! حتی بحثمون بر سر اینکه عصر کجا بریم هم قشنگ بود برام! تو ماشین با همه آهنگ ها رقصیدم، کلی با صدای بلند خندیدم، کلی نگاه قشنگ به اطرافم کردم. اصلاً مثبت بودم کلاً!!!!! فهمیدم که چقدر دلم برای خودم تنگ شده!
روزم مبارک!
امروز بعد از 18 روز اومدم اداره. دلم برا میزم، کامپیوترم و صفحه سبز freecell تنگ شده بود! خیلی کار روی سرم ریخته بود. کلی نامه کلی گزارش، ذاتاً شونه ام هم هنوز درد کی کنه، یا بهتره بگم دوست دارم که درد بکنه!
امروز «ر» بهم پیشنهاد داد که باهم بریم فال توتون! می گفت پرس و جو کرده گفتن طرف خیلی راست میگه! نمی دونم چرا به عنوان یه آدم روشنفکر امروزی دلم خواست باور کنم که طرف می تونه آینده رو پیش بینی کنه! بی اختیار قبول کردم. انگار دلم می خواست برم پیش یکی که حرف های خوب بهم بزنه، امیدوارم کنه به خوب شدن همه چی... مثلاً بگه که همه این روزای سخت به زودی تموم می شه و خورشید اقبال ماهم از مغرب طلوع می کنه! به زودی یه بولدوزر از راه می رسه و این آوار خراب شده رو جمع می کنه...
«ر» 6 سال از من کوچیک تره. خیلی بچه تر از اونیه که بدونه آوار یعنی چی! ولی من سادگی «ر» رو دوست دارم. برعکس بقیه آدمای توی اداره «ر» به نظرم خیلی بی ریاست. برا همه جالبه که علیرغم اختلاف سنی مون ما با هم خیلی صمیمی هستیم و این صمیمیت توی حیطه زندگی خارج اداره مون هم ادامه داره. منم میگم «ر» دختر منه! وقتی با «ر» هستم اینقدر فضا بچه گونه است که گرفتاری های بزرگ بودن و زن زندگی بودنم رو فراموش می کنم و این بهم خوش میاد! راستش من با هرکسی با زبون خودش حرف می زنم و این سبب میشه که دوستان زیادی از گروه های سنی، فرهنگی و اجتماعی مختلف داشته باشم. این جوری بودن رو دوست دارم، ولی گاهی همین موضوع برام مشکلات زیادی رو به وجود میاره.
بگذریم و برگردیم به ماجرای من و فالگیر! فالگیر تا منو دید گفت چقدر انرژی منفی داری؟! اگه اعتقاد نداری برا چی اومدی؟ تعجب کردم از حرفش ولی به روم نیاوردم. بعدشم یه عالمه چیزای بد گفت! هرچی که می تونست بگه گفت! همه چیزایی که اومده بودم تا راجع بهشون چیزای خوب بشنومو خراب کرد! و حالا من موندمو یه دل پر و پشیمونی اینکه چرا رفتم! هرچی انرژی ذخیره هم داشتم تخلیه شد به خدا! تجربه کنید نرید پیش فالگیر! فالگیر نیس که، حالگیره!!!!
خیلی وقت بود دیگه زیاد به وبلاگم سر نمی زدم. نمی خوام دروغ بگم! نه وقتشو داشتم و نه بهانه شو!!!! یادمه تولد این وبلاگ با «میم» بود! آره، خیلی خوب یادمه. اون روزا که حالش خیلی بد بود، خیلی خیلی بد، یه وبلاگ ساخته بود که بنویسه و سبک شه. آذرس وبلاگشو برام فرستاد و منم از همین طریق صاحب وبلاگ شدم. میم خیلی می نوشت، خیلی... غمگین می نوشت و من همش اشک می ریختم. میم روزای خیلی سختی رو می گذروند و من فقط می تونستم دلنوشته هاشو بخونمو براش کامنت بزارم. اما آروم نمی شد، هیچ چیزو هیچ کس آرومش نمی کرد. خیلی سخت بود و هیچ کس هیچ وقت دلش نخواست جای اون باشه! آره، داستان وبلاگ نویسی من با میم شروع شد! بعدش «شین» رو شناختم از طریق میم. شین هم خیلی غمگین می نوشت. من هیچ وقت ندیده بودمش اما حرفاش به دلم می نشست، خیلی... خیلی گذشت، خیلی نوشتیم، خیلی خوندیم! یه روز میم تو تهران منو برد پیش شین! یادش به خیر، روز خیلی خوبی بود. شین درست شبیه تصوراتم بود. ساده و دوست داشتنی! این روزای نوشتن ها و خوندن ها همین طوری گذشت و گذشت... میم دیگه ننوشت، یهو خیلی عوض شد، خیلی... این عوض شدن خوب بود، ولی انکار گذشته شو دوست نداشتم. شین هم رفت! و اینجا تنها شدم. آروم آروم نوشتنام کم شد، سر زدن هامم کم و کم تر شد! به خودم اومدم و دیدم که دیگه وبلاگ نمی نویسم، دیگه اصلاً نمی نویسم!!! منی که از وقتی خودمو شناختم با نوشتن آروم می شدم، خالی می شدم، حالا دیگه برا ننوشتن بهونه می آوردم!
حالا خیلی سال گذشته، مرور کردم دیدم آخرین باری که اینجا نوشتم، حدوداً یه سال پیش بوده، اونم در حد یک خط گنگ و سیاه!
حالا بعد از این همه سال، این همه زندگی، توی یه وقت عجیب، خیلی عجیب، «نون» اومد تو زندگیم! یه دوست خیلی قدیمی، از روزای بچگی. نون هنوز خیلی شبیه بچگی هامه! خیلی شبیه کودک درونمه! شبیه احساساتم، دیوونگی هام، خستگی هام. شبیه دلمه! مثل یه بچه بازیگوش و بی قرار... نون اومد و خیلی چیزارو عوض کرد، یا بهتره بگم خیلی چیزارو مثل قبل کرد! نون دوباره یادم انداخت که می تونم بنویسم، ساده بنویسم. درست مثل قدیما! حالا منم اومدم این خونه رو دوباره سروسامون بدم. اول یه چرخی زدم دیدم یه خونه تکونی لازم داره، فوری قالبمو عوض کردم! این تم بهارو که قبلاً هم گذاشته بودم دوباره گذاشتم! دوسش دارم، شکوفه هاش بوی بهارنارنج می ده! حالا یه دم نوش حسابی لازم داشتم تا سرحال بیام. اونم حل شد و نوبت رسید به نوشتن! خیلی جالبه برام که امروز که دوباره می نویسم، روز هشتمه!! و جالب تر اینکه هشتم اردیبهشته! بانوی اردیبهشت داره به روم می خنده...
می نویسم: اگه نبودی این روزا خیلی سخت تر بود...
خیلی حال عجیبی دارم!
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر میکردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه میآورند
به مادرم که در آینه زندگی میکرد
و شکل پیری من بود
و به زمین ، که شهوت تکرار من ، درون ملتهبش را
از تخمه های سبز میانباشت - سلامی ، دوباره خواهم داد
فروغ فرخزاد
میآیم ، میآیم ، میآیم
با گیسویم : ادامهء بوهای زیر خاک
با چشمهام : تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آنسوی دیوار
میآیم ، میآیم ، میآیم
و آستانه پر از عشق میشود
و من در آستانه به آنها که دوست میدارند
و دختری که هنوز آنجا ،
در آستانهء پر عشق ایستاده ، سلامی دوباره خواهم داد
«رعنا، پس از سال ها»
آنها که لب گشودند؛خورده شدند
آنها که لال مانده اند ؛می شکنند
دندانساز راست می گفت:
پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !
چطور روز روشن
دو ئیدروژن
با یک اکسیژن؛ ترکیب می شوند
وآب ازآب تکان نمی خورد!
شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد
شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه میگفت:
گوساله ، بتمرگ!
رستم ،کنار پیاده رو سیگار می فروشد
سهراب ،ته جوب به خود پیچید
گردآفرید،از خانه زده بیرون
مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند
ابوالقاسم برای شبکه سه ،سریال جنگی می سازد
وای...
موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!!
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم!
وای خدا! یادم نمیاد آخرین باری که نوشتم کی بود!
این روزا سرم این قدر شلوغ شده که اگه فرصت کنم حتماً سرمو می خارونم!!!
خیلی دلم هوای بارون کرده، خیلی.....واسه همین یهو یاد این شعر افتادم، گفتم خالی از لطف نیست که اینجا بزارمش، ارزش خوندن رو داره
دلم برات خیلی تنگ شده! ۲ روزه که این زندگی رو بی تو دارم تحمل می کنم. سخته!! خونه بی تو سوت و کوره. خیلی وقت بود که اینطوری از هم دور نشده بودیم. این شبای تنهایی منو یاد شبای سرد اراک می اندازه، شب هایی که تو تنهایی و غربت گذشت. حالا هم تو رفتی و غریب شدم، اما فرقش اینه که این بار تو خونه و شهر خودم غریب شدم. می دونم کجایی، می دونم داری چی کار می کنی، می دونم سردت نیست، گشنه ات نیست، اما... من هم تنهام، هم سردمه و هم گشنه امه،لقمه هایی که بی تو از گلوم پایین می ره مثل شررهای آتیشه! نه چهارشنبه با هم ناهار خوردیم ونه امروز با هم ناهار می خوریم، یعنی صبر تموم هفته برا رسیدن روزهایی که با هم سر میز بشینیم به یغما رفته!!
گفتی برام sms کن، هرچی فکر کردم نفهمیدم تنهایی رو چطور برات sms کنم! دیشب اشک تو چشام خونه کرده بود و دلم بهونه تورو می گرفت، جوابی نداشتم بدم. چشمامو بستم تا شاید تو خواب بتونم سرمو بزارم رو سینه اتو و آروم بگیرم... می دونستم که بهت خیلی وابسته امو دوریت خیلی برام سخت می شه، اما... لمس این تنهایی خیلی خشن بود. چاره ای نیست، این خود زندگیه، گاهی من می رم و دور می شم، گاهی هم تو. فقط می تونم بگم که تحمل دوریت برام خیلی سخته. خیلی سخت تر از اون چیزی که فکرشو می کردم... برگرد...
امروز روز اوله! هفت خوان رستم شروع شد!!
از امروز سربالایی رو دوباره آروم آروم می رم بالا، به نظر شما وقتی به بالا رسیدم بازم قل می خورم و با کله می خورم زمین!!؟؟؟ آره؟؟!!!
از فردا روزهای سخت دوباره برام شروع میشه. تنها کاری که می تونم بکنم اینه که به خودم انرژی بدم. نمی دونم بازم بی نتیجه می مونه یا نه، ولی دلم راضی نمیشه که بی تفاوت از کنارش بگذرم. لااقل برای خالی نبودن غریزه!! هرطور که شده باید سعی ام رو بکنم. خیلی سخته می دونم. خودم خوب می دونم که دوباره قدم در راهی گذاشتم که ممکنه منو تا قهقرا فرو ببره، شاید این دفعه اگه موفق نشم یه بلایی سر خودم بیارم! هنوز نمی دونم. راستش خسته شدم از این تلاش بی نتیجه، ولی نمی دونم چرا یه نیروی عجیبی از درونم منو به مبارزه دوباره دعوت می کنه. هر چی فکر می کنم می بینم که خیلی چیزا تو روزای آینده ممکنه عوض بشه، شایدم همه چی مثل حالا باقی بمونه، هنوز نمی دونم. هدف هام زیادن ولی باید دونه دونه بهشون فکر کنم. باید هم به فکر خودم باشم هم به فکر فرشید! قدم تو راه سختی گذاشتم. مبارزه تن به تن با آرزوها و امیدها از فردا شروع می شه. برام دعا کنید که این بار پیروز بشم وگرنه... خدا می دونه که چه سرنوشتی در انتظارمه...
برام دعا کنید...