... اگه عاشقم بهانه ام تویی

تو قشنگ ترین اتفاقی هستی که ممکنه بر سر یک زن بیاد...

بوی بهار به سرم زده!

سه‌شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1392 12:36 ب.ظ نویسنده: رعنا نظرات: 0 نظر

اسفند رو از بچگی دوست داشتم. بوی عید میده، بوی بهار میده، بوی تازگی میده. و من هیچ خجالت نمی کشم که بگم هنوز همون اندازه بچگی هام عاشق عیدم و براش کلی ذوق دارم. دوست دارم همه چی نو باشه، همه چی تمیز باشه، حتی دلم. تازه از این خرافات هم خوشم میاد که موقع تحویل سال هرچی هرجوری باشه تو سال جدید همون جوری ادامه پیدا می کنه. اصلاً خوشم میاد از این عقیده، چون باعث میشه برا خوب شدن خیلی چیزا تلاش کنم که لحظه تحویل خوب و دلخواه باشه برام همه چی. تازه از اون دسته آدم ها هم هستم که علاقه شدیدی دارم موقع تحویل سال تو خونه خودم در کنار همسرم باشم. اصلاً هم خوشم نمیاد تعطیلات عید رو به کار فکر کنم و ذهنمو درگیر کنم. دوست دارم تو مدت عید همه چی خوب باشه خلاصه. این چیزا به نظر خیلی ها مسخره  میاد اما برای من جزو اصول ذهنیم هستند.

حالا امسال هم دم عیدی باید خیلی چیزا رو بتکونم، خیلی چیزارو دستکاری کنم که این شکلی وارد سال نو نشم. از حالا لیست گرفتم و هر روز هم به لیستم یه چیزایی اضافه میشه. خلاصه خیلی در تلاشم این روزا که توی روزای باقی مونده سال همه چی رو اون جور که دوست دارم تغییر بدم.

اصلاً من عاشق عیدی خریدنم، و صد البته عیدی گرفتن! سفره هفت سین رو می پرستم. با سبزه هاش سبز میشم. با سیبش بهشتی می شم و با ماهی هاش آزاد. با سمنوش شیرین می شم و با تخم مرغ هاش رنگی! خیلی حس خوبی دارم وقتی لباس نو می پوشم و با فرشید پای هفت سینمون منتظر لحظه تحویل میشیم، تا بدی هارو تحویل بدیم و یه عالمه خوبی تحویل بگیریم برای روزای باهم بودنمون.

شاید هنوز بچه ام، شاید هنوز بزرگ نشدم، شاید! ولی مطمئنم که من عاشق اسفندم، عاشق عیدم، عاشق بهارم! آره، من بهاری بهاریم!

مادر بودن

چهارشنبه 14 اسفند‌ماه سال 1392 02:14 ب.ظ نویسنده: رعنا نظرات: 0 نظر

اپیزود ١: مامانم دیگه کاملاً قبول کرده که من ایران موندنی نیستم (حتی بیشتر از من و فرشید قبول کرده!) خوب این موضوع خیلی خوبه اما مشکلاتی هم داره، اینکه مدام دل مشغولی داره که من کجا می رم، چه جوری می رم، زندگیم چه مدلی میشه، آیا چیزایی که اینجا از دست می دم رو اونجا به دست میارم یا نه و هزار تا فکر و خیال دیگه. مادر بودن واقعاً سخته و همون قدر هم مقدس البته.

اپیزود ٢: سه روز پیش یه دختر دانشجوی دیگه کشته شد. این سومین اتفاق از این دسته است که این اواخر اتفاق افتاده، با این تفاوت که این دفعه این دختر توی شهر من کشته شده! از دیروز که خبرشو گرفتم کلاً ذهنم مشغول این قضیه است. هنوز هم هیچ گزارش موثقی از چند و چون ماجرا وجود نداره اما ماجرا هرچی و به هر شکلی که باشه، تلخه! از دست رفتن یه دختر جوون که حتماً هزار تا هم آرزوی دست نیافته داشته خیلی تلخه. بی چاره اون مادری که دست روزگار مجبورش کرده غم از دست دادن پاره تنش رو به جون بخره. مادر بودن واقعاً سخته و همون قدر هم مقدس البته.

اپیزود ٣: چند روز پیش داشتم با خواهرم صحبت می کردم که متوجه شدم از اینکه دیگه سر کار نمی ره خیلی عذاب می کشه. خدا بعد ١٨ سال به خواهرم یه دختر ماه داده که طبیعتاً بعد این همه سال صبر و بعضاً ناامیدی، خیلی عزیزه و خُوب بهشم حساسن دیگه. حالا بعد مرخصی زایمان مامانم یه سال کمکش کرد و رونیارو براش نگه داشت موقع هایی که سر کار بود. خداوکیلی صاحب کارشم براش سنگ تموم گذاشت تو این مدت، یه جوری بود که خواهرم هروقت دلش می خواست می رفت و هر وقت نمی تونست نمی رفت، طوری که کار انجام بشه و رو زمین نمونه. اما خوب اینجا ایرانه و این جور کار کردن یه جورایی عجیب میشه برا اطرافیان. شنیدم که یواش یواش صدای همکاراش در اومد که چرا اون هروقت می خواد میاد و میره اما اونا برا یه ساعت مرخصی باید کلی منت بکشن! یه کمی هم زمستونی رونیا چند بار مریض شد و ضعیف شد، بعدشم نق نقا و زخم زبون های بی ربط اطرافیان، این شد که خواهرم تصمیم گرفت دیگه نره سر کار. حالا چند وقته تو خونه است و کلاً با رونیا مشغوله. اما برای یه زن کاملاً اجتماعی که پر از انرژیه، تو خونه موندن خیلی باید سخت باشه. به قول خودش کلاً بریده از اجتماع و خوب حس می کنم که داره عذاب می کشه. خواهرم اسطوره مقاومت و تحمله برای من. ولی یه موقع هایی به دست آوردن یه چیزی آدم رو از داشتن چیزای دیگه باز می راه. مادر بودن واقعاً سخته و همون قدر هم مقدس البته.

منم دلم می خواد یه روز که تصمیم گرفتم مادر بشم، خدا بهم یه دختر بده. می دونم، مادر بودن واقعاً سخته و همون قدر هم مقدس البته.

وسواس فکری

سه‌شنبه 13 اسفند‌ماه سال 1392 01:51 ب.ظ نویسنده: رعنا نظرات: 0 نظر

این روزا خیلی سردرد دارم، سردردهای مکرر، طولانی و کلافه کننده. دیروز برا سردردم رفتم دکتر، تشخیص دکتر "وسواس فکری" بود! حالا منم درست و حسابی نمی دونم که معنی این بیماری چیه، رفتم گوگل سرچ کردم، اینم نتیجه اش:


ویکی پدیا:

وسواس فکری عقیده، هیجان، تفکر و یا تکانه‌ای‌ست که مکرراً و مصرانه برخلاف میل شخص خود را وارد ضمیر هشیار او می‌کند. این افکار، تکانه‌ها یا تصاویر ذهنی به طور مکرر و مقاوم برای شخص بطور غیر ارادی اتفاق افتاده و ناراحتی و اضطراب بارزی را در او بر می‌انگیزند. وسواس فکری یکی از علائم اصلی بیماری روانی اختلال وسواسی جبری به‌شمار می‌ رود.

معمولاً شخص می‌کوشد آن‌ها را نادیده گرفته، از ذهن خود بیرون کند و یا با عمل و فکر دیگری خنثی کند و البته آگاهی دارد که این پدیده‌های مزاحم حاصل ذهن خود او هستند.

علت بیماری: علل بیولوژیک یا ژنتیک - علل محیطی نظیر محیط پر استرس و علل بهم خوردن تعادل هورمونهای نوروترانس میتر مغزی می باشند. افکار وسواسی معمولاً در سه دستهٔ؛ بی‌مورد پرخاشگرانه، بی مورد جنسی یا افکار مذهبی کفرآمیز قرار می‌گیرند.

نمونه‌ها:

- ترس از میکروب و کثیفی

- اهمیت زیاد به نظم، دقت و درستی

- نگرانی از اینکه کاری به خوبی انجام نشده باشد، حتی وقتی فرد می‌داند که این مسئله صحت ندارد.

- ترس از افکار شیطانی و گناهکارانه

- فکر کردن تمام مدت درمورد یک صدا، تصویر، کلمه یا عدد بخصوص

- نیاز به اطمینان مجدد

- ترس از صدمه‌زدن به یکی از اعضاء خانواده یا یکی از دوستان

وسواس فکری مربوط به نگرانی از آسیب زدن به خود یا دیگران هیچ گاه نمی تواند به تنهایی موجب شود که فرد رفتارهای آسیب رسان را انجام دهد، حتی می توان گفت بیمار در چنین شرایطی بیشتر از افراد عادی نگران سلامت خود و عزیزان خود است. بنابراین این بیماران جزو بیماران خطرناک طبقه بندی نمی شوند و درمان باید بر بهبود حالات روحی خود بیمار متمرکز باشد، مگر آن که بیماری زمینه ای دیگری مانند روان پریشی وجود داشته باشد. درمان: با داروهایی نظیر فلوکسیتین و پاروکسیتین و سیتالوپرام که هورمون سروتونین مغز را بالا می برند انجام میشود و نیز روشهای رفتار درمانی.


یه منبع دیگه:

میگنا - وسواس فکری، رفتار تکراری و ظاهرا هدفمندی است که در پاسخ به تمایلات غیرقابل‌کنترل یا بر اساس یک رشته مقررات تشریفاتی یا قالبی انجام می‌شود.

اگر تا به حال فکری داشته‌اید که نتوانسته‌اید آن را از ذهنتان بیرون کنید، تا اندازه‌ای از تجربه وسواس فکری آگاهید. فکر، تکانه یا تصور سمج و مزاحم، مسایلی هستند که افراد مبتلا به وسواس فکری با آن در گیرند و می‌دانند که این شناخت‌ها، درون فرآیندهای فکر آشفته خودشان ایجاد می‌شوند. آنها ناامیدانه سعی می‌کنند این افکار مزاحم را نادیده بگیرند یا متوقف کنند و در برخی موارد می‌کوشند با انجام دادن کاری یا فکر کردن به چیزی دیگر، آن را خنثی کنند برای اینکه فکر وسواسی را درک کنید به زمانی فکر کنید که با فرد مهمی در زندگی‌تان جرو بحث کرده‌‌اید و برای مدت چند ساعت یا چند روز بعد از آن، این جر و بحث را در ذهن خود مرور کرده‌ا‌ید. تفکرات وسواس فکری عبارتند از: شمارش ذهنی اعداد، دعا خواندن یا تکرار ذهنی کلمات و عبارات معین، تجسم تصاویر دیداری معین و مطالب ذهنی.

دیگر اختلال اساسی بعضی بیماران، نشخوارهای فکری است که ممکن است نوعی رفتار وسواسی باشد که در پاسخ به وسواس به وجود می‌آ‌ید. در این قبیل موارد، فرد گرفتار تفکر دور و دراز غیر خلاق درباره موضوع معینی می‌شود. موضوع این تفکرات ممکن است جنبه فردی و شخصی داشته یا دارای ماهیت مذهبی و فلسفی باشد. بیشتر افراد مبتلا به وسواس فکری با وسواس عملی هم دست به گریبانند.

تفکرات وسواس فکری عبارتند از: شمارش ذهنی اعداد، تکرار ذهنی کلمات و عبارات معین، تجسم تصاویر دیداری معین و مطالب ذهنی.

تو چند تا سایت دیگه هم راجع به "وسواس فکری" چیزایی خوندم که به دلیل شباهت دیگه نیاوردم اینجا.

البته این چیزهایی که این جا نوشته خوب همش در مورد من صدق نمی کنه ولی برخی علائم کاملاً با افکار من تطبیق داره. کی یا چی باعث شده که من اینجوری بشم؟ مسلماً خیلی چیزها، خیلی کس ها، خیلی تجربه ها.

من از همه بیشتر دلم می خواد که از شر این سردردهای کش دار خلاص بشم واسه همینم می جنگم، بالاخره یکیمون اون یکی رو از پا درمیاره دیگه!! و شاید این میشه آخر داستان ...

منو وبلاگم و دنیای بیرون پر از هیاهو

یکشنبه 11 اسفند‌ماه سال 1392 02:51 ب.ظ نویسنده: رعنا نظرات: 0 نظر

خیلی خوبه که اینجا زیاد کسی به من سر نمی زنه، این باعث میشه که راحت تر بنویسم و هی مدام دل نگرونی نداشته باشم که مبادا گفته هام سوء برداشت بشه که این یکی از بزرگ ترین مشکلات زندگی منه! الان اینجا یه جای دنج و آروم دارم برای اینکه حرف های دلمو هر وقت که دلم خواست بنویسم، مثه یه روزنگار شاید.

در یک پیشنهاد دوستانه هم می تونم به رفقایی که هر از چندگاهی اینجا سر می زنن پیشنهاد بدم که منبعد وقتشو با خوندن مطالب وبلاگ من تلف نکنن. چون چیزایی که اینجا می نویسم همش استفراغ های ذهنیه منه که ممکنه برای کسای دیگه جالب و جذاب نباشه. اینجا خیلی خبری از متن های ادبی با جملات قلمبه و یا متن های با مخاطب خاص پنهان نیست. گزارش و خبرای به روز هم رد کار من نیست. خلاصه من برا دل خودم می نویسم و مخاطب نوشته هام خودمم. بسته به حال و افکار روزم می نویسم، از دغدغه هام می گم و زیاد اهمیتی نداره که کسی اونارو بخونه یا نه.

من اصولاً آدم درونگرایی هستم و جز در شرایط خیلی استثنایی زیاد با کسی درد دل نمی کنم، یعنی ترجیح می دم که نکنم. این رو هم گذر زمان و تجربیات گوناگون بهم یاد داده. موقع هایی که خیلی غصه دارم (به هر دلیلی) بیشتر عادت دارم با شخصیت های درونیم صحبت کنم، توی مکالمات درونی مسائل رو مطرح می کنیم، تحلیل می کنیم و بعضی وقتا نتیجه می گیریم. می گم بعضی وقت ها چون یه موقع هایی هم مسائل تو ذهن من اون قدر پیچیده ان که کلافشون از هم باز نمی شه! تنهایی اینجا شاید کمکم کنه که درونمو یه کم خالی کنم، البته بازم بستگی به موضوع و حال و روزم داره. ولی در کل تنهایی و آرامش اینجا رو دوست دارم.

شاید یه روز خاطره بنویسم، یه روز افکارمو خالی کنم، یه روز یه چیزی که جایی خوندم و خوشم اومده رو بزارم اینجا، نمی دونم اما حالا که بعد از مدت ها دوباره دارم می نویسم، دلم می خواد این برام نکته مثبتی باشه تو زندگی و بهم کمک کنه برا سبک تر بودن، آروم تر بودن.


زندگی مقایسه ای، زندگی مسابقه ای

جمعه 9 اسفند‌ماه سال 1392 01:46 ق.ظ نویسنده: رعنا نظرات: 0 نظر

تا حالا به زندگی مسابقه ای نگاه نکرده بودم اما مکالمه دو شب پیشم با یکی از دوستام سبب شد که این موضوع به مخم خطور کنه! خیلی تو فکر فرو رفتم و از اون شب تا حالا این موضوع ذهنم رو به خودش مشغول کرده. یعنی میشه به زندگی مقایسه ای هم نگاه کرد. اصلاً این موضوع خودش می تونه سبب  پیشرفت آدم بشه. یعنی فضا رقابتی بشه یه جورایی!

تا حالا اطرافم دیده بودم که این مقایسه ها بیشتر اوایل آشنایی و ازدواج پیش میاد که اصلی ترین معیار هم اغلب شغل پدر، وضعیت مالی خانواده و سطح تحصیلات میشه. یادمه که اول دوستی ما من اصلاً این شکلی نبودم و حتی موقع ازدواج این تصور برابری من و فرشید یه سری حاشیه هم به دنبال داشت که حالا جای بحثش نیست. ولی الان که ١١ سال از آشنایی ما می گذره و به نظر میرسید که مراحل معیار و مقایسه رو باید رد کرده بوده باشیم!

و اما در مورد من! البته فک می کنم که ٤ تا مقاله فک حسنی نمی تونه معیار برتری من باشه، که من تو این مکان خودم رو آدم موفقی نمی دونم. این بحث در اوایلش برام یه جوری غریبه! الان GRE فرشید از من خیلی بهتره، تازه آیلتس ٦/٥ هم داره که من ندارم، تازه حقوقش هم از من بیشتره! یعنی باید گفت که من جا موندم تو مسابقه. البته فک می کنم که این جور مقایسه شاخص درستی نداره یعنی مثل مقایسه فیل با زرافه می مونه! شاید باید در قدم اول آیتم ها رو لیست کرد، بعد وزن داد به آیتم ها. حالا امتیازدهی انجام داد و نتیجه محاسبات رو مستند کرد. این طوری معیار درست تری میشه برای مقایسه و البته مسابقه! مسلماً هر کی امتیازش بالاتر باشه میشه برنده مسابقه زندگی. اصلاً  برای این جور ممیزی باید زمان بندی هم تعیین کرد، مثلاً دوره های شش ماهه یا یکساله، بنا به حوصله طرفین، این بند از زوجی به زوج دیگر تغییر خواهد کرد. و اما بعدش بحث مهم تر دیگه ای پیش میاد، برنده باید چیکار کنه؟ بازنده تکلیفش چیه؟!!!

یعنی واقعاً به قول اون دوست، بازنده مسابقه دیگه برای طرف مقابلش کافی نیست؟ جامونده؟ یا مثلاً برنده الان یه سر و گردن بلندتره؟ پررنگ تره؟ برتره؟ به نظرم این جور فکر کردن شبیه بیماری می مونه، البته احتمال اشتباه منم هست. چون از طرف دیگه شاید این جور زندگی مسابقه ای بتونه باعث پیشرفت آدم بشه، چون همیشه این چالش وجود داره که باید از طرف مقابلت کمتر نباشی، جانمونی. نمی دونم که! ولی در کل من از اون دسته آدم هام که زندگی مشترک رو مشترک می دونم، یعنی سقف مشترک، حس مشترک، عشق مشترک، آب و هوای مشترک، یه شکلات مشترک، خلاصه همه چیزِ مشترک. شایدم من با این افکارم دارم اشتباه می کنم. عصر عصر تکنولوژیه به هر حال. دیگه هیچی مثل قدیما نیست، همه چی حساب شده تره، چرتکه خورده تره الانا!

خلاصه اینکه این بحث زندگی مقایسه ای، زندگی مسابقه ای ٢ روزه که حسابی منو درگیر کرده. من اگه رشته تحصیلیم مثلاً روانشناسی بود حتماً می تونستم رو این موضوع به عنوان تز دکترام کار بکنم، به نظرم موضوع جالبیه و جای بحث و بررسی داره.

برای سپیده

شنبه 26 بهمن‌ماه سال 1392 03:04 ب.ظ نویسنده: رعنا نظرات: 0 نظر

فرشته نجات من!

دست های مهربانت را می ستایم، وقتی با حرکت نوازشگر انگشتانت روی تنه ام جان دوباره می بخشی مرا. حالا پرم از لحظه های ناب، پرم از طلوع، پرم از جان.

نقش می زنی مرا، جان می دهی مرا. هنر که با عشق می آمیزد، نطفه شاهکاری را آبستن می شود. خوشا بر من که این نطفه در من نشسته است.

خوشه ها نشانده ای بر تنم به سان اینکه گویی هر دانه انگورش جان می دهد برای شراب شدن. برگ ها زیور کرده ای بر شاخه هایم. برگ هایی که قدرت هیچ پاییزی تاب زرد کردنشان را ندارد. و پرستوهایم، که به سان دلم پرواز می کنند بی پروا... برقی که ٣٠ سال بود زندگی به چشمانم قرض داشت، امروز با دستان تو در خانه اش نشست. خوشا بر من که فرشته نجاتم دست های پرمهر تو شد. مهربانی را از قلبت وام گرفتم تا همیشه یادم باشد که هنوز هستند فرشته های بی بال.

پرواز کردم در آسمانی که به من هدیه دادی، بال گشودم، اوج گرفتم و دیگر این خاک های پست جای من نیست. دور، دور پرواز من است!

هزاران بوسه و سجده نثار آستان پر مهر دستانت.

بهمن شوم

یکشنبه 20 بهمن‌ماه سال 1392 09:16 ق.ظ نویسنده: رعنا نظرات: 0 نظر

دیشب یه خرابکاری بزرگ کردم. ناخواسته یه اشتباهی کردم که واقعاً و واقعاً نباید می شد. خودم رو خیلی سرزنش می کنم، اما دیگه فایده ای هم نداره. اصلاً این روزا روزای بدیه، پارسال این موقع ها هم خیلی روزای بدی بود. اصلاً شومن این روزا، بدن! یه موقع هایی خیلی دلم از زندگی می گیره. یه موقع هایی واقعاً دلم می خواد کسی باشه تا باهاش حرف بزنم، ناله کنم، اشک بریزم، ولی نیست! هیچ کس نیست که بتونم سفره دلم رو براش باز کنم. سنگین می شم، سنگین و سنگین تر! اطرافم خالی نیست، یه مامان و بابای خوب دارم، یه خواهر گل، کلی دوستای مهربون. اما من با هیچ کدوم نمی تونم حرف بزنم، خفه شدم انگار! خیلی حس بدیه که آدم دوروبرش پر باشه اما احساس تنهایی کنه. این روزا پر شدم از سه نقطه هایی که با هیچ کلمه ای پر نمی شه. دوباره مکالمات درونیم شروع شده. با خودم و با شخصیتهای خیالیم حرف میزنم! آرومن، گوش می دن، گاهی جواب می دن! اما باز به خودم میام می بینم همه چی خیال بوده.

کلی چیزای خوب اطرافم هست، کلی بهوونه ساده که میشه بهشون دلخوش بود. هرکی از دور نگا کنه فکر می کنه من خوشبخت ترین آدم روی زمینم!! ولی... این زندگی، این جا و مکان، این موقعیت متعلق به من نیست. این موجود من نیستم اینجا، این فقط یه تصویر ساده لوحه از من، برای رضایت و دلخوشی دیگران! حقیقت همینه، حتی اگه به خودم دروغ بگم. گاهی فکر می کنم که اگه دوباره برگردم به اون نقطه از زندگیم که وقت تعیین مسیره، بازم این راه هارو می اومدم؟ جواب سوالمو واقعاً نمی دونم! این حصار دور وجودم تنگ شده برام، بزرگ شدم انگار!

دلم می خواست همه چیز خوب باشه، دلم می خواست پر باشم از خوشی ها. از چیزهای خوب حرف بزنم، از چیزای خوب بنویسم. شاد باشم و از شادی قهقهه بزنم. دلم می خواست یه عالمه انرژی مثبت داشته باشم الان، یه عالمه خنده تو دلم منتظر رها شدن باشن. خوب باشم، خوبِ خوبِ خوب! خُب دیگه از قدیم گفتن آرزو بر جوانان عیب نیست!

زندگی هر روز یه روی دیگه اشو نشونم می ده، هر روز به غصه هام یکی دیگه اضافه میشه. هر روز بیشتر تو خودم فرو می رم. هی خودم رو امیدوار می کنم به روزای خوبی که قراره بیاد، روزایی که اصلاً معلوم نیست بیاد یا نه!

کاش یه کسی، یه چیزی، یه اتفاقی منو از همه بندهام رها می کرد...

یکشنبه 22 دی‌ماه سال 1392 03:41 ب.ظ نویسنده: رعنا نظرات: 2 نظر

امروز تولد شهرزاده...

من، پنجره، زندگی

چهارشنبه 18 دی‌ماه سال 1392 11:38 ق.ظ نویسنده: رعنا نظرات: 1 نظر

هر روز صبح که میام اداره هنوز هوا تاریکه. یک ساعتی طول می کشه تا بشه اطراف رو بدون نور چراغ دید. حدوداً یک ماه و نیمه که تو اتاقم تنها شدم. از پنجره اتاقم بیرون رو نگاه می کنم، از وقتی تنهام منظره بیرون برام زیباتر شده! احتمالاً چون بی دغدغه و بی استرس از این پنجره به کوچه نگاه می کنم. یه کوچه باریک و خلوت که از قدیما به کوچه عشاق معروف بوده! این کوچه قصه زیاد داره. یه جورایی هم محل به توافق رسیدن تضادها شده. پره از خونه های قدیمی سقف شیروونی که تا امروز از شر آپارتمان شدن در امان موندن. از این بالا از پنجره اتاقم که به کوچه نگاه می کنم زندگی رو می بینم. آدم هایی که میان و میرن، اتفاق هایی که می بینم گاهاً، صداهایی که میاد ، این جا زندگی در جریانه. گاهی عصبانی میشم از دست اون همسایه ایکه آشغالارو بدون کیسه میریزه توی جوی آب. گاهی از دیدن تلاش زن همسایه برای رسیدن به باغچه اش لذت می برم. گاهی دختر و پسرای جوونی رو می بینم که این کوچه رو برای نگاه و گپ عاشقانه انتخاب کردن. من فصل های مختلف رو از این پنجره دیدم. وقتی شکوفه ها رو شاخه درختا لبخند می زنن ، وقتی برگای سبز زیر نور آفتاب تابستون میدرخشن ، وقتی باد پاییز سوسو میزنه لای شاخه ها و وقتی برف با همه سفیدیش نمی تون کبودی زندگی رو بپوشونه. من زبون درخت پشت پنجره رو خوب می فهمم. خنده هاشو، غصه هاشو، ناله هاشو.

این جا همه چی ساده است. من، چای و منظره یک کوچه قدیمی ز پنجره اتاقم . این پنجره قسمتی از زندگی هر روز منه.

شنبه 25 آبان‌ماه سال 1392 01:55 ب.ظ نویسنده: رعنا نظرات: 2 نظر

مردها

فقط لباس های مختلفی دارند

و اگر در شلوغ ترین میدان شهر

فریاد بزنی "حسن!"

همه برمی گردند

حسن

لباس های مختلفی می پوشد

با لهجه های مختلفی

حرف های مختلفی می زند

و زنی را

با اسم های مختلفی صدا می کند

و تمام زن های دنیا یک نفرند

که با هر اسمی صدایشان بزنی

با خودشان فرقی ندارند!


شعر از " لیلا کردبچه"

دو دوست

سه‌شنبه 21 آبان‌ماه سال 1392 03:21 ب.ظ نویسنده: رعنا نظرات: 0 نظر

دیشب تا ساعت ٢:٣٠ بعد از نصفه شب با یکی از دوستام بحث کردم و با یکی دیگه درد دل، اما هیچ کدوم حالمو خوب نکرد...

یکی زن بود و دیگری مرد. یکی مجرد بود و دیگری متأهل. یکی جدی بود و دیگری شوخ طبع. یکی ایران بود و دیگری خارج از ایران. آدم ها چقدر متفاونتد ... نتیجه ها چقدر یکسان ...

من همینم، با همه خوب و بدم

سه‌شنبه 21 آبان‌ماه سال 1392 10:16 ق.ظ نویسنده: رعنا نظرات: 1 نظر
من نه شیطانم، نه دیو! من فقط یک زنم که توی یه گوشه ای از این شهر دارم آرام زندگی می کنم. روزهای من درازتر از روزهای شما نیست، شب هام پست تر از شب های شما نیست. نه پررنگ ترم، نه کم رنگ تر! منم، همین که هستم، همین که نفس می کشم، همین که راه می رم، همین که حرف می زنم. نه نقابی دارم که پشتش دنیای دیگه ای باشه و نه پرده ای که پشتش آسمون دیگه ای. نه حصاری دارم دور خودم که غیر قابل نفوذ باشه و نه دری که باز نشه به روی کسی. نه لبخندم از شیطنته و نه گریه ام از ریا. گلهی گوگوش گوش می دم، گاهی هایده، گاهی همای. توی عر ترانه ای یه خط شعر برای من هست! دلم برای دوستام تنگ میشه، حتی برای بدترینشون! مجهول و غیرقابل درک نیستم. عجیب و غریب هم نیستم. یک زنم، یک زن ساده با موهای خرمایی و چشم های تیره. نگاهم همون قدر ساده است که دلم، لباسم همون قدر ساده است که درونم و زندگیم همون قدر ساده است که خودم! بهانه های خوشبختی من خیلی کوچیکند. با هر لبخندی شاد می شم و زودی دلم خوش میشه به یه عالمه رویا. با هر حرف قشنگی ذوق مرگ میشم. با هر ترانه ای میرم به اوج... گاهی که بهونه کم کم میارم برای دلخوشی، خودم با خودم نقاشی می کشم، می رقصم، ساز می زنم، نفس می کشم. من توی دنیای ساده خودم ساده زندگی می کنم. این منم، همین قدر آروم، همین قدر ساده... ساده بودن این قدر هزینه سنگینی برای پرداختن داره؟!

بی ربط ها

یکشنبه 9 تیر‌ماه سال 1392 08:46 ق.ظ نویسنده: رعنا نظرات: 5 نظر

الان که بعد از چند وقت اومدم خیلی حرف ها دارم: 

١- قیافه بلاگ اسکای چقدر عوض شده!

٢-  بعد از 7 سال رفتم اراک/شهرک مهاجران. به یاد همه خاطرات خوب و بد اونجا نفس کشیدم. خیلی عوض شده بود اما انگار من و مینا همون جا داشتیم شونه به شونه هم راه می رفتیم و درد دل می کردیم. 

٣-  تجربه و لمس برف واقعی تو وسط تابستون خیلی باحال بود! 

٤- توی اراک هنوز گشت ارشاد جوونای مردمو می گیره، فک می کنم نتیجه انتخابات هنوز تو اراک اعلام نشده!!

٥- اتوبوس هیأت مدیره سوار شدن هم حالی داره برا خودش!

٦- دوباره از یک سفر برگشتم و برای بار هزارم به این نتیجه رسیدم که ارومیه زیباترین شهر ایرانه!!! حالا هرکی میخواد اینو بزاره به حساب خودخواهی من. ولی می دونم که میگم ها!!!! 

٧- من بعد از سال ها دوباره مجله "چلچراغ" رو به دست گرفتم! تنها مجله ای که تمامی صفحاتش رو بی اینکه خسته بشم می خوندم. چه خوب که بزرگمهر و امیرمهدی ژوله هنوز می نویسن اونجا!

٨- یادم اومد که چلچراغ هم مثل من متولد خرداده! چلچراغ تولدت مبارک! 

٩- دیروز بالاخره سفارت به من وقت مصاحبه داد. ذوق مرگ شدم دیگه! ها، تا یادم نرفته, از اینکه دانشگاه خودش به سفارت ایمیل زده بود و منو سپرده بود و سفارتم زودی جوابشو داده بودو به من وقت مصاحبه داده بود (و کلی بود های دیگه!!) احساس کردم رئیس جمهوری, معاون اولی, چیزی هستم ها!! 

١٠- خوب دیگه هشتم تیر امسال هم به زیبایی و سادگی هر سال گذشت, کودک عشقمون دیگه 10 ساله شده! بزرگ شده ماشاالله!!!

١١- اینکه سفارت هم دقیقاً روز 8 تیر به من وقت بده هم که دیگه جای بحث داره برا خودش! 

١٢- چرا هیش کی وبلاگ منو نمی خونه آخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

١٣- خودم هم می دونم که اینایی که گفتم هیچ ربطی به هم ندارن!!!

سی ساله ام!

یکشنبه 5 خرداد‌ماه سال 1392 01:23 ب.ظ نویسنده: رعنا نظرات: 3 نظر
سی ساله ام 
و اگر دوباره قدم را 
با زنگ خانه ی کسی اندازه بگیرم
دیگر 
دری به رویم باز نخواهد شد 

سی ساله ام 
و اگر دوباره بود و نبود کسی را بهانه بگیرم
جیغ کلاغی
آسمان قصه هایم را جریحه دار خواهد کرد 

سی ساله ام 
و این یک جمله ی خبری غمگین است 

غمگین 
برای دری که باز اگر نشود 
غمگین
برای قصه ای که آغاز اگر نشود 
غمگین
برای سکوت سیاهی که بعد از این با او
شب های خانه ام را قسمت می کنم 

آی سوسک سیاه همخانه ام!
من یکی نبودِ تمام شب هایم را 
با فکر تو خوابیده ام
خاله قِزیِ چادر یَزیِ کفش قرمزیِ کودکی ام 
که هربار نوار قصه جمع می شد
پدر تکه ای از داستانت را کوتاه تر می کرد 

دیگر از تو چیزی نمانده است طفلک بیچاره!
چادر سیاه کوچک آواره!
قصه ها گاهی
با کودکی ها تمام می شوند
و بچه ها برای فهمیدن این حرف ها
هنوز بچه اند.

لیلا کردبچه/ حرفی بزرگتر از دهان پنجره

...بختی های من

سه‌شنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1392 01:39 ب.ظ نویسنده: رعنا نظرات: 4 نظر

اینجا بهانه های ساده خوشبختی زیاد است، بهانه هایی که نمی بینمشان! کاش اینجا اندکی آزادتر بودم. آن وقت بی هوا می رفتم زیر باران، آن قدر می ایستادم که این همه غبار از تنم شسته شود، از روحم هم! کاش اینجا اندکی آزادتر بودم، می دویدم در باد، بانگ می زدم، فغان می کردم، می خواندم. کاش اینجا اندکی آزادتر بودم. خوب می شدم، می دانم.

خودم را خوب می شناسم. برای لبخنده های بی پایان، یک قاصدک آزاد که بی هوا از پنجره ام به درون اتاق سفر کند کافی بود. کاش پنجره را باز گذاشته بودم! چرا ترسدم از طغیان باد؟ چرا پرشدم از هراس شب؟ چرا نرقصیدم؟ من گم شده ام انگار، درون یک لیوان خالی! و انگار باید تا جان دارم دنیای پلید را از درون اتاقک شیشه ای ام تماشا کنم . بهار می گذرد، هر روز تندتر و تندتر، چرا نمی دوم به دنبالش؟ چرا به لبخندی راضی اش نمی کنم به ماندن؟ چرا پرواز نمی کنم؟ من گم شده ام انگار، خیلی گم تر از آن که به این زودی ها پیدایم شود! چه پیچ و خمی، چه ازدحامی! کاش می فهمیدم چیست که توان رفتن را از من می گیرد؟

اینجا بهانه های ساده خوشبختی زیاد است، بهانه هایی که نمی بینمشان! کاش اینجا اندکی آزادتر بودم، کاش...